✅ مارکس: متفکر انقلاب. 🖋 ارنست بلوخ. ترجمه‌: شاهد عبادپور

✅ مارکس: متفکر انقلاب
🖋 ارنست بلوخ
ترجمه‌: شاهد عبادپور

📍آشوب يا حداقل نارضايتي در همه‌ي زمان‌ها وجود داشته است، هرچند بسيار کم! از پس هر ده انقلاب صدهزار جنگ مي‌آيد؛ به‌هر‌حال چه ده انقلاب، چه پانزده يا شانزده، هر چه بيشتر بهتر – ليکن نخستين کسي که در اين باب انديشيده است کارل مارکس است. اکنون با مسائل زير مواجهيم و با کمال ميل در قالب تزهايي با يک علامت سوال مطرح خواهم کرد.

نخست مساله‌ي نارضايتي. نارضايتي سهل است، در همه‌جا پراکنده است و بي‌شک بهتر از هيچ است. معنايش آيا عجالتا وضعيتي رواني است؟ چطور زاده مي‌شود و مسيرش به سمت آشوب چگونه است؟ و آيا در زمانه‌ي ما که هنوز به‌طور دقيق نمي‌دانيم، هنوز توضيح نداده‌ايم که چه مي‌خواهيم، اما خوب مي‌دانيم که چه نمي‌خواهيم (اشاره‌ام به شورش‌هاي دانشجويي است)، حائز اهميت نيست؟

اگر محدوديت‌ها را درک کنيم عبور و مرور نيز آسان مي‌شود. موشي که به دور خود مي‌گردد و با ديوار روبه‌رو نمي‌شود اصلا متوجه نيست که در دام افتاده است. اما اسيري که با مشت بر تن ديوار مي‌کوبد از آن عبور کرده است. هنوز آزاد نيست، بااين‌حال به سمت آزادي تعالي يافته است. به‌هر‌حال اين توصيف غير معمول از نارضايتي را از ما نخواهند پذيرفت. اکنون نارضايتي به تنهايي کافي نيست. کافي نيست صرفا بدانيم چه نمي‌خواهيم بلکه به‌طور ضمني اين امر نيز مطرح است، بايد کشف و انديشه شود که به‌طور ايجابي چه مي‌خواهيم. مارکس نخستين متفکر بزرگ نارضايتي است، و در عين حال اهدافي کوتاه و بسيار متوسط ترسيم مي‌کرد، بي‌آن‌که آن هدف کلي را که در همه جا حضور دارد فراموش کند، يعني برقراري مناسباتي که در آن بشر از ذات خوار گشته، از ياد رفته، افسرده و گمگشته بودن دست بردارد (بخش آخر «درآمدي بر نقد فلسفه‌ي حق هگل»). اين امر صرفا به طور سلبي مطرح نشده است بلکه بسيار ايجابي نيز هست. در همين نقطه است که پرش از قلمروي ضرورت به درون ساحت آزادي امکان مي‌يابد، در قالب فراخواني همگاني و در عين حال با تيزبيني فلسفي. بحثي که مارکس در رابطه با نارضايتي پيش مي‌کشد حاوي تناقضي (Widerspruch) است در وجهي دوگانه: نخست در قالب عاملي ذهني، و دوم و پيش از هر چيز در قالب عاملي عيني که به واسطه‌اش روان‌شناسي انقلاب و اتوپي انتزاعي و انحصاري مورد نقد قرار مي‌گيرد. تناقض ذهني، تناقضي است که به طور فعال مخالفت مي‌کند؛ و تناقض عيني از دل عدم کفايت روابط توليدي قديمي پديدار مي‌شود و به نيروهاي توليدي توسعه مي‌يابد. تناقض دوم بسيار اساسي است و در انقلاب سوسياليستي مارکس با دقت و تيزبيني بسياري ترسيم شده است، و هنوز هم به هيچ‌رو از بين نرفته است. حتي اگر به رغم گسترده‌گي‌اش پنهان باشد، حتي اگر زمزمه‌هاي نو در باب مشارکت اجتماعي – به خصوص در دولت فدرال آلمان – هر روز پچ‌پچه شود، هنوز هم اين تناقض اساسي رفع نشده است. در وضعيتي که واژگاني چون استثمارگر و استثمارشده ديگر مد روز نيست و به خاطر زيرکي جامعه‌ي سرمايه‌داري اخير شايد حتي ديگر معناي چنداني نيز ندارد، در وضعيتي که طبقه‌ي کارگر رو به ورشکستگي است، برشت با شفافيت بسيار آنتي‌تز ديگري مطرح مي‌کند که مدرن‌تر و به‌روزتر است و از محتواي مشابهي برخوردار است. وي پيشنهاد مي‌کند به جاي استثمارگر و استثمارشده از کارفرما و پيمان‌کار استفاده کنيم. پيمان‌کاران همان سگ‌هاي بي‌نواي سابق‌اند، همان رنجبران سابق که اکنون تنها از نامي زيبا برخوردار شده‌اند. واقعيت استثمار و ارزش افزوده‌اي که به کيسه مي‌رود موضوعي نيست که به راحتي کنار گذاشته شود بلکه کشفي اساسي است که نه تنها ديالکتيک هگل را روي پاهايش مي‌ايستاند بلکه راه‌پيمايي‌اش نيز مي‌آموزد.

🔸برای مطالعه ادامه نوشته، Instant View را فشار دهید 🔻
📎 1freeman.net/ref/10

🌐جامعه‌شناسی علامه
@Atu_Sociology