این کانال در پی احیای نگاه و تفکری انتقادیست. آنهم با خوانشی متفاوت از علوم انسانی منجمله روانکاوی و فلسفه و جامعه شناسی،بلکه راهی برای یک تفکر انتقادی و رادیکال بگشاید. https://t.me/joinchat/AAAAAEPRYscX8s9o8ft-FA ارتباط با ادمین @Rezamajd1
پس از مرگ مادر چه خواهیم کرد؟
پس از مرگِ مادر چه خواهیم کرد؟
✍ حسام محمدی
امشب سیلی محکمی از آرنوفسکی خوردم، شاهکارِ سینمایی او، "مادر" را به تماشا نشستم.. قبل از تماشایش به خوبی میدانستم که نه با اثری معمولی بلکه با شاهکاری سینمایی مواجه هستم.. کارگردانِ دیوانه، تا جایی که میتوانست، جنونوار آزارم داد و مرا بارها و بارها سلاخی کرد، او گستاخانه پایم را به عمارت بزرگی کشاند که پیش از آن، تنها در "درخشش" استنلی کوبریک تجربهاش کرده بودم.. عمارتی که چیدمان اتاقها، زیرزمین، راهپله، راهروی ورودی و اساساً تمام شاکلهاش به درد یک چیز میخورد، و آن هم شکنجه دادنِ بینندۀ مبهوتی بود که ناخواسته پایش به عمارتی کشانده شده بود که آرنوفسکی از پیش اسباب شکنجه را در آن تعبیه کرده بود.. حقیقتِ تلخ این بود که آرنوفکسی میخواست، ما خودمان را از بیرون ببینیم و چه چیزی بدتر از این است که یک انسان خودش را از بیرون به تماشا بنشیند.. بینندۀ گناهکار آمده بود تا تاوانِ گناهِ دیرینهای را باز پس دهد.. در "مادر"، آرنوفسکی بر مسندِ جلادِ بیرحمی مینشیند که قرار است ذره ذره غرامتِ هزاران سال گناه، را از ما باز پس بگیرد..
امشب خانهام در آتش سوخت.. آرنوفسکی تنها مامنِ امنِ مرا به آتش کشید و از خاکسترم قصۀ زجرآوری برای خفه کردنِ مفاهیم سرود.. او با جدیتی دیوانهوار، مرا به تماشایِ قصۀ تماماً تاریکی فراخواند که هر کلمهاش همچون تیغِ تیزی، تمامِ وجودم را زخمی میکرد.. آرنوفسکی همۀ امورِ والای انسانی را در عمارتی غیرامن جمع کرده و آن را از بیخ و بُن به آتش کشید، عشق، انسان، مادر، زمین و در نهایت هم این زندگی بود که باید از میان میرفت..
آرنوفسکی، آن فیلمسازِ دیوانهای که روایتِ بیپرده و دگرگونهای از خلقت آدم و راندهشدنش بر زمین میسراید، اینبار و در قابی که کمتر، مفاهیم والایِ معنوی را برمیتابد، از بیتابیِ مادر در فقدانِ کودک و زمین میگوید.. آدم میآید و حوا هم از پیِ او، زمین زخمی میشود و تمامِ آنچه برجا میماند چیزی جز ویرانیِ مادر نیست.. اینجا و در روایتی که آرنوفسکیِ مجنون، سروده است، طبیعت بیش از هر زمانی در ناخوشی به سر میبرد و قرنهاست که مادرِ طبیعت نتوانسته خانهاش را از ما باز پسگیرد.. در این قصۀ تاریک و به میانجیِ این سادیسم سینمایی، او انتقام میگیرد، انتقام از انسانی که موجب این دستاندازی شده و حریمِ مادر را شکسته است.. منجی میآید، تا مادرِ طبیعت در آرامش باشد، طبیعت زخمی شده و هر بار ملولتر می شود.. منجی کشته میشود، به دستِ انسانِ زیادهخواهی که پس از تناولِ آن میوه ممنوعه زندگیِ چرکینی در پیش گرفته.. آرنوفسکی به خوبی میداند که زجر مادر تصویرشدنی نیست و این رنجِ درونی آن چیزی نیست که شاعرِ قصۀ ما توانِ سرودنش را داشته باشد.. و این همان فریادِ خفه شدهایست که دوبار در قصه گوشزد میشود..
آری! منجی میمیرد، اما اینبار نه آویخته بر قامتِ یک صلیب.. بلکه تکه تکه شده و خورده میشود، قصۀ آرنوفسکی تعبیری میشود بر آن سرودۀ مسیح که "این تن من است، بخوریدش"... مسیحِ قصۀ ما خورده میشود و مادر که عشق را همچون تکه الماسی بر سینۀ خود پنهان دارد، میمیرد.. در آخرالزمانِ آرنوفسکی، همه چیز از میان خواهد رفت، الا آن عشقِ دیرینی که در سینه مادر نهفته است.. زندگی دوباره آغاز میشود و این چرخۀ دیوانهکنندۀ فیلمسازِمجنون است که میخواهد پرده از رازِ یک قتلِ بزرگ بگشاید: "ما خدا را کشتیم" اما سوال اینجاست که زین پس چگونه خود را تسلی خواهیم داد؟
#دارن_آرنوفسکی
#مادر
@Kajhnegaristan