به زعم ما با تجربه و زبان نمی‌توانیم بنیانی برای شناخت بدست آوریم. اما چرا؟

به زعمِ #دلوز ما با تجربه و زبان نمی‌توانیم بنیانی برای شناخت بدست آوریم. اما چرا؟ چرا تجربه (پدیدارشناسی) و زبان (ساختارگرایی) برایِ ما گونه‌ای اساس و پایگاه فراهم نیاورده‌اند؟ برایِ دلوز مسئله‌ی توسل و تجربه، نشانه‌ی گرایشِ ما به پیش‌فرض قرار دادنِ برخی الگوهایِ استاندارد و به هنجارِ تجربه، از قبیل تجربه‌ی انسانی از جهانِ خارج است. ما تجربه‌ی غیرِ انسانی را نادیده می‌گیریم (مثل تجربه‌ی حیوانات، و حیاتِ غیرِ ارگانیک وحتی تجربه‌های آینده، تجربه‌ی چیزی که از آن تصورِ مشخصی نداریم). مشکلِ پایه‌گذاریِ شناخت بر اساسِ ساختارها این بود که در تلاش برای توصیفِ یک ساختار این ادعا مطرح می‌شد که آن ساختار بیرون و ورایِ دیگر ساختارها قرار دارد (انسان‌شناس‌های ساختارگرا، چنین کاری می‌کردند: آن‌ها فرهنگ‌های دیگر را برایِ توصیفِ ساختارهای مدنظر خود مطرح می‌کردند، اما این سوال هرگز مطرح نشد که موضعِ معرفتیِ خودشان چگونه ساختار یافته است). اگر بخواهیم ساختارِ زبان‌مان را بفهمیم، هنوز برایِ توضیحِ این مطلب، از گونه‌ای زبان استفاده می‌کنیم.

( #کلر_کولبروک، #ژیل_دلوز، ترجمه‌ی رضا سیروان، چرا دلوز؟، نشر مرکز)


@Kajhnegaristan