این کانال در پی احیای نگاه و تفکری انتقادیست. آنهم با خوانشی متفاوت از علوم انسانی منجمله روانکاوی و فلسفه و جامعه شناسی،بلکه راهی برای یک تفکر انتقادی و رادیکال بگشاید. https://t.me/joinchat/AAAAAEPRYscX8s9o8ft-FA ارتباط با ادمین @Rezamajd1
در گفتوگوی اخیر ژولیا کریستوا که ماه پیش منتشر شد لحظهی کوتاه فوقالعاده مهمی هست که میشود تا مدتها دربارهش حرف زد
در گفتوگوی اخیر ژولیا کریستوا که ماه پیش منتشر شد لحظهی کوتاه فوقالعاده مهمی هست که میشود تا مدتها دربارهش حرف زد. کریستوا در پاسخ به این پرسش ژان-ماری دوران که «آیا خودتان را فمینیستی خلاف جریان میدانید؟» به زندگی و تجربههاش بر میگردد و از سالهای دور میگوید: «مهی ۶۸، وقتی دو سالی میشد که آمده بودم فرانسه، معترضان یکصدا سرود انترناسیونال را توی سنگرها میخواندند: "ما هیچایم، بیایید همهچیز شویم"، و من صدای مرد زیرزمینی داستایفسکی را میشنیدم: "من تنهام و آنها همه با هم"، ولی به خودم میگفتم: "من تنهام، با همهی مردان و زنان".»
کسانی که پای صحبت متفکری اصیل نشسته باشند خیلی خوب اهمیت آن لحظههای نادر و بیهوایی را که فیلسوف از تجربهی شخصیش میگوید درک میکنند. اینجا هم متفکری بزرگ در یک جمله با هنرمندی تمام عمق تجربهای را شکافته که بعید است بشود در یکی دو کلمه حقش را ادا کرد، اما اگر به دیالکتیک درونی تجربهای که کریستوا ترسیم کرده دقت کنیم متوجه صیرورتی در یک لحظهی واحد میشویم: از همسانی تعیننایافته و بیتمایز (تز) به تنهایی و گوشهگیری و بیگانگی (آنتیتز)، و سرانجام حفظ یکتایی در عین همراهی (سنتز). همهی آنچه میخواهیم از دل همین تجربهی فردی-جمعی نمیآید؟ آفتاب فردا بهرغم آنها که در غروبش میخواهند و امروز با تمام وزن سنگین قرون به صحنه آمدهاند از همین جهش تجربه در یک لحظه سر نمیزند؟
از فیسبوک پویا ایمانی
@Kajhnegaristan