رویارویی با مرگ/ جورج پیتر ویتکین. ✍ حسام محمدی …

رویارویی با مرگ/ جورج پیتر ویتکین
✍ حسام محمدی



در این دورانِ نه چندان روشن و تروماتیک، مسخ، محاکمه و تنهاییِ این انسانِ طرد شده، بار دیگر دستمایۀ تمسخر خدایی قرار می گیرد که پیش از این جامِ شرابش را از برای خلقِ فاجعه ای هولناک، بالا گرفته بود.. بودلر در قطعه ای می نویسد که "هیچ چیز به بلندای روزهای تاریک نیست"... این درآمیختگیِ ماتم های شبانه با رنج ها روزانه، وجه تراژیکِ هستی را ژرفای دیگری می بخشد... انتظار برای سر رسیدن این روزهای تلخ، آزاردهنده ترین سرگرمیِ این انسانِ مفلوک است.. به راستی که باید تمامِ زیبایی ها را واشکافت و رخنه در اندامِ پلیدشان کرد، باید به روشنایی ها رسوخ کرد تا نطفۀ تاریکی از درونشان بیرون کشید.. باید علیه تمامِ چشم نوازی ها، شورید و بی رحمانه بر قامتِ آرامش، دشنه ای دیگر زد.. انقلابی پرولتاریایی، علیه تمامِ زیبایی های دروغینِ بورژوایی..
باید به دامانِ پلشتی ها چنگ زنیم و به این انتظارِ جان فرسا خاتمه دهیم، گویی "انتها" در همین نزدیکی ها لانه دارد.. هولناکیِ حقیقت و ناتمامیِ رنج ها، همه و همه ارزانیِ این انسان رجیم می شوند و تاریخ آبستنی می شود که فرزاندانش را در پی فقدانی عظیم رهسپار آینده می کند... تاریخ بر علیهِ خویش به پیش می رود و تاوانِ تمامِ کژریختی هایش در مقصد به انتظارِ ماست، سرانجام آن ساعت شوم فرا خواهد رسید و ما دوباره بر دامانِ این فقدان فرو خواهیم غلتید...
بنا به گفته ویتکین "در این عصرِ پرخاشگر و پر از خشونت، تصمیم می گیرم به جای روشنایی به تاریکی ها بپردازم و در آنها غوطه ور شوم".. ویتکین هنرمندی ست که قلم بر سویه های تاریکِ مرگ می ساید و قاب هایش را بر قامتی آن جهانی بنا می کند.. او دوربینش را رو به سوی نیستی و ملالت های بودن می گیرد... در هنری که گروتسک و فروپاشی در مرکز هستی قرار می گیرد و دِفرمگی بر هر چیز دیگری پیشی می گیرد، بیننده چاره ای جز رویارویی با مرگ در پیش روی خود نمی بیند.. ویتیکن عکاسی ست که مقتدرانه بر مرگ مسلط می شود، او با تلاش برای به خاطر آوردن رنج آورترین و مشمئزکننده ترین سویه های مرگ، خودخواهانه به نبرد با مرگ بر می خیزد.. مرگ با تمامِ قدرت و توانش در قاب های ویتکین به مانند سرونوشتِ دیکتاتورترین رهبران تاریخ به مقابل دیدگانِ بینندگان بر عجز خود اعتراف می کند.. اگر مرگ، تنها می توانست سر از بدن ما جدا کند، ویتکین تمام اندام این انسانِ عاجز را وحشیانه تکه تکه می کند تا بر ناتوانیِ مرگ اشاره کرده باشد.. در قاب های او مرگ با تمامِ ابهتِ تاریخی اش، بر ناتوانی اش اذعان می کند... او تصوراتش را به وحشیانه ترین شکل ممکن می پروراند، خدایی که تنها بخشندگی اش در بی رحمی هایش خلاصه می شود..
اجسادِ دفرمه ای که به مقابل لنزِ ویتکین می نیشنند، عاری از جنسیت و در یک سردرگمی جنسی به سر می برند، این قاب ها سویه هایی از اضطراب اختگی را با خود به همراه دارند.. او بر علیه قانونِ پدر می شورد.. بدن هایی که دیگر نمی خواهند بدن باشند و دائماً خودشان را نفی می کنند، او فیگورهای فرانسیس بیکن را به مقابل دوربین عکاسی می نشاند و جهان فیگوراتیو را سلاخی می کند.. بواقع ویتکین دوربین اش را به سمت دیگری از هستی چرخانیده و بی رحمانه رنج را بازتولید می کند... در عکس های ویتکین مرگ با تمامِ وجودش در جریان است و گویی از این قاب، راهی به برون نیست.. او بیننده را به مرگ فرا می خواند..



@Kajhnegaristan