این کانال در پی احیای نگاه و تفکری انتقادیست. آنهم با خوانشی متفاوت از علوم انسانی منجمله روانکاوی و فلسفه و جامعه شناسی،بلکه راهی برای یک تفکر انتقادی و رادیکال بگشاید. https://t.me/joinchat/AAAAAEPRYscX8s9o8ft-FA ارتباط با ادمین @Rezamajd1
«مرد فراموش شده؛»
"مردِ فراموش شده؛"
✍ حسام محمدی
طعمِ گسِ ملال را زیر لب مزه مزه می کنم، گویی آخرین چشم اندازِ جهان، ایستادن بر بامِ تنهایی و خیره شدن بر خروار خروار ناامیدی ست... جایی که تنها، نقطه انهدام و شکست ردپایش را بر ما عیان می کند و انسان ها عاری از هر امر متعالی با ملال همبستر می شوند.. اینجا، ما مُحقرانه بر آستانۀ زوال می ایستیم و بی هیچ اختیاری بر تقدیر شوممان زانو می زنیم.. تنهایی و سرگشتگی، ما را تا حقیرترین نقطه از هستی به پس می راند و "امید" برای همیشه کوله بارش را از این ویرانه بر می بندد.. در اوج چنین زوالی هیچ نشانی از تعالی دیده نمی شود و ما دائماً با "هیچ" در می آمیزیم...
تنهایی و ملال به مهمانی هر خانه ای می رود و پشت هر لبخندی، خمیازه ای از ملال پنهان می ماند.. بنا به روایتِ نویسنده حتی مهم نیست تا کجا فرار می کنیم، چرا که فاصله، هیچ چیزی را از میان نخواهد برد، مگر می شود از این سایۀ نه چندان خوشایند هم گریخت!؟ تنها می بایست در مقابل تمامِ این شوربختی ها قدری منعطف عمل کنیم و خود را عامدانه بر دامنِ این تقدیرِ سیاه بسپاریم..
بر نگارۀ دیکسون خیره شوید، در فضایی کِدر و خاکستری رنگ، بدن هایی که با شتاب عبور می کنند و مردی فراموش شده که بر جا می ماند، بر جا ماندگی در یک نقطه از هستی که انسانی را معلق بر تمام رنج ها رها می کند.. دیکسون این بار فیگوری ماخولیایی را بر زیر چکمه های دهشت له می کند و رنج هایِ انسانی خسته و رنجور را بر قابی محصور قلم می زند.. انسانی که در ورطۀ هستی با ملال در می آمیزد و با فراموشی همنشین می شود.. نقطۀ پایان همینجاست، همین جایی که مردی بی هیچ تکیه گاهی بر ناتوانی خود اذعان می کند و محقرانه بر کنارۀ گذرگاهی مشوش زانو می زند..
دیکسون روحِ انسانِ مدرن را سلاخی می کند و با تیغه هایی آلوده به رنگ، بر بومِ خود، نقشی از ملال می زند.. مردِ فراموش شده در روحِ ناآرامِ این خیابان غرق می شود و به مُنادیِ تمامِ فراموش شدگانی بدل می شود که روزگاری سیزیف وار تمامی رنج های هستی را بر دوش می کشیدند.. انسانی مندرس در قامتی تماماً افسرده، رنج و تباهی را به آغوش می کشد و بر قطعیتِ فقدان صحه می گذارد.. انسانی که از لولیدن خسته می شود و با شرمساریِ هر چه تمام تر بر نقطۀ پایان تکیه می زند.. دیکسون در بوم خود هر روزنۀ امیدی را به پرسش کشیده و تمامِ نشانه های رستگاری را در جهانی معنازدوده محو می کند.. در این قاب هیچ نشانی از پیروزی در کار نیست، هر چه هست شکستی سهمگین و ملال آور است..
@Kajhnegaristan