این کانال در پی احیای نگاه و تفکری انتقادیست. آنهم با خوانشی متفاوت از علوم انسانی منجمله روانکاوی و فلسفه و جامعه شناسی،بلکه راهی برای یک تفکر انتقادی و رادیکال بگشاید. https://t.me/joinchat/AAAAAEPRYscX8s9o8ft-FA ارتباط با ادمین @Rezamajd1
گرادیوا، حجاب، دین. -----------------------
گرادیوا، حجاب، دین
-----------------------
✍ پویا ایمانی
در سال 1903 ویلهلم ینسن رمان کوتاهی نوشت با عنوان گرادیوا که احتمالا تنها بعد از تحلیل درخشان فروید در 1907 بدل به یکی از فیگورهای اساطیری زن مدرن شد. داستان گرادیوا از این قرار است که باستان شناس آلمانی جوانی به اسم نوربرت هانولد نقش برجسته ی زنی در حال راه رفتن را در موزه ای در رم می بینند و شیفته اش می شود. نام زن بازنمایی شده را هم می گذارد گرادیوا، به معنای خوش خرام یا آنکه نرم و باوقار گام بر می دارد( ماءخوذ از "مارس گرادیووس" که یکی از القاب مارس خدای جنگ رمی ها بود و معنی دقیقش می شد مارس در حال قدم رو یا مارسی که رژه می رود). وسواس و وسوسه ی گرادیوا نوربرت را رها نمی کند تا اینکه مرد جوان شبی در خواب زن مرموز را می بیند که درست در هنگامه ی آتشفشان وزوو، در خیابان های پمپی، بر آتش و خاکستر و ویرانه گام بر می دارد. باستان شناس جوان به دنبال رویایش عازم پمپی می شود....
در پمپی تازه می فهمیم توهمات نوربرت در تمام این مدت حاصل میل سرکوب شده اش به دختر استاد مشهوری بوده که روبروی خانه ی نوربرت به بهانه ی تحقیقات میدانی باستان شناسانه به پمپی می رود بالاخره با نسخه ی "زنده " و واقعی گرادیوا یعنی دختر استاد ملاقات می کند. نام دختر زویی برتگانگ است. همانطور که خود ینسن در رمان یادآوری می کند، معنی ریشه ای نام خانوادگی برتگانگ می شود "خوش خرام" یا آنکه به ناز و ملاطفت گام بر می دارد (Bert-gang). زویی که از ماهیت توهمات نوربرت و میل سرکوب شده ی او به خودش باخبر شده و در عین حال خودش هم رفته رفته جذب او شده می کوشد نوربرت را از توهم برهاند و وجود زنده و تنانه اش را جایگزین فیگور مرده ی گرادیوا کند. در واقع زویی در نقش یک روانکاو باید سعی کند حجاب را از پیش چشمان نوربرت بردارد تا مرد جوان عاقبت ببیند که پشت حجاب گرادیوا، زیر تل خاکستر پمپی، این خود رویی است که مدفون است، خود زندگی است که سرکوب شده و به محاق رفته. نکته ی جالب اینکه ریشه ی نام زویی (Zoe) به زوئی یونانی به معنی زندگی می رسد و اصلا با زیست و زندگی فارسی هم ریشه است. تمام تحلیل فروید از گرادیوای ینسن ( و بعدها تحلیل دریدا از تحلیل فروید در متن مفصلش راجع به دین) حول همین نکته می چرخد که وقتی زندگی واقعی سرکوب می شود به کل از بین نمی رود، بلکه مثل هر چیز سرکوب شده ی دیگر در هیئت مجسمه/ عروسک/ بت/ وهم/ فانتزی/ خدا بر می گردد. به عبارت دیگر، آنچه سرکوب شده و سر از جهان زیرین در آورده نابود نمی شود، " جا به جا" می شود و دوباره و دوباره در هیئت وهم یا سمپتوم بر می گردد، و دست کم یکی از نام های این بازگشت دین است. زنده ی خرامان فراموش می شود، سرکوب می شود، به پستو فرستاده می شود تا آنچه طی این سرکوب جایش را می گیرد فانتزی خطرناک زنی اثیری باشد، زنی ورای "حیات صرف" ورای رقص مرگ آمیغ زندگی زمینی،ورای زوئه یا حیات طبیعی، و صد البته ورای هرجور آلودگی و آغشتگی به غیر؛ زن/دگی ای محفوظ و مصون در حجاب امنیت که به خیال خامش تماما بر مرگ-غیاب-ماشین فائق آمده و هر روزن ورود غیر را بسته تا در بکری و پالودگی بماند، موجود موهومی که دقیقا چون بناست تمثال زندگی ناب و منزه و بی مرگ باشد مرگ ناب است: مرده ی متحرک، گرادیوا، عروسک.
وقتی میل زنده به محاق برود قطعا جایش را به توهم " زندگی ورای زندگی" خواهد داد. به قول دریدا، هر وقت زندگیمرگ، یعنی آن زندگی واقعی که شیاریده ی مرگ و غیاب و کمبود و تکرار ماشینی است سرکوب شود، آنچه جایش را می گیرد فانتزی است، و فانتزی ناب در مثالی ترین شکلش چیزی نیست جز امر مقدس/ حاکمیت: زندگی ناملوث متورم کامل که یکپارچه حضور است و هرجور غیاب و مرگ را پس رانده. اما این "زندگی ورای زندگی" در عین حال فرمول فلسفی ارزش یا "شاءن" هم هست. اگر در نظام های فاشیستی مدام درباره ی "شان بالای زن" حرف می زنند و سرکوب لخت- و-عور را تحت عنوان " ارزش والاتری که برای زن قائلیم" توجیه می کنند- و در این زمینه نظام اسلامی ایران ابدا تنها نیست گرچه بارها از نظام های فاشیستی مشابه افراطی تر و زورگوتر است - دلیلش همین است؛
@Kajhnegaristan