این کانال در پی احیای نگاه و تفکری انتقادیست. آنهم با خوانشی متفاوت از علوم انسانی منجمله روانکاوی و فلسفه و جامعه شناسی،بلکه راهی برای یک تفکر انتقادی و رادیکال بگشاید. https://t.me/joinchat/AAAAAEPRYscX8s9o8ft-FA ارتباط با ادمین @Rezamajd1
(۳). گرچه این امر همواره بر عاملانی تکین دلالت میکند، ادبیات نوعی سرهمبندی جمعی بیان است
(3)
گرچه این امر همواره بر عاملانی تکین دلالت میکند، ادبیات نوعی سرهمبندی جمعی بیان است. ادبیات توهم است، ولی توهم سروکاری با بابا-مامان ندارد؛ توهمی وجود ندارد که از میان ملتها، نژادها و قبایل نگذرد و تاریخ عام و جهانشمول را به تسخیر خود درنیاورد. توهم سراسر امر تاریخ جهان است: «جابهجایی نژادها و قارهها». ادبیات توهم است و به معنای واقعی کلمه، سرنوشتش میان دو قطب توهم بازی میکند. توهم یک بیماری است؛ به معنای عالی کلمه، یک بیماری، هرگاه نژادی را که مدعی است ناب و مسلط است، برمیافرازد. ولی هنگامی معیار سلامت است که به این نژاد حرامزادۀ سرکوبشدهای متوسل میشود که بیوقفه در زیر سلطهها و سیطرهها میجنبند و جُم میخورند، در برابر هر چ یزی که به بند میکشد و سرکوب میکند میایستند، نژادی که در نوشتن بهمثابۀ فرایند خلاصه شده است. اینجا هم همواره این بیم هست که دولتی مریض، فرایند یا شدن را فاسد کند؛ سلامتی و ورزشگرایی هر دو با ابهام مشابهی روبهرو میشوند. این خطر همیشگی که توهم سلطه با توهمی حرامزاده مخلوط شود، ادبیات را بهسمت فاشیسمی کرمیشکل هل دهد؛ مرضی که او علیهاش میجنگد، حتی اگر این بهمعنای تشخیص فاشیسمی درون خودش و جنگیدن علیه خودش باشد. هدف نهایی ادبیات، آزادسازی این آفرینشِ سلامت یا ابداع یک ملت است؛ یعنی امکانی برای زندگی در توهم. نوشتن برای این ملتی که هنوز سروکلهشان پیدا نیست... («برای» بیشتر بهمعنای «بههواداریِ» است تا «بهجای»).
ما روشنتر میتوانیم اثر ادبیات را بر زبان ببینیم: به قول پروست، نوعی زبان بیگانه درون زبان میگشاید که نه زبان دیگری است و نه لهجهای بازکشف شده، بلکه گونهای «دیگر شدنِ» زبان، یک «اقلیتشدگی» این زبان اکثریت، توهمی که آن را درمیرباید، خط جادوگریای که از نظام مسلط میگریزد. کافکا کاری میکند که قهرمان شنا بگوید من همان زبانی را به کار میبرم که تو، با این همه، یک کلمه از حرفهای تو را هم متوجه نمیشوم. آفرینش نحوی یا سبک؛ این است صیرورت زبان. واژهآفرینی یا خلق معانی تازه، جدای از اثرات نحوی که درونش بسط مییابند، ارزشمند است. پس هماینک ادبیات دو جنبه دارد: از رهگذر خلق نحو، نه فقط منجر به ترکیبزدایی یا ساختارزدایی از زبان مادری میشود، بلکه به ابداع زبانی جدید درون زبان نیز میانجامد. «تنها راه برای دفاع از زبان، حمله به آن است.» «هر نویسندهای موظف است به خلق زبان خاص خودش.» زبان ظاهراً با یک توهم دچار وقفه شده است؛ توهمی که آن را مجبور به خروج از صورت معمولش کرده است. و اما جنبۀ سوم و آن ناشی از این واقعیت است که یک زبان بیگانه نمیتواند در یک زبان خالی شود، مگر اینکه زبان بهمثابۀ یک کل در عوض بهسوی یک حد سوق یابد یا سقوط کند؛ بهسمت خارج یا روی وارونهای که تشکیلشده از مکاشفات و صداهایی است که دیگر از آنِ هیچ زبانی نیستند. این مکاشفهها تخیلات نیستند، بلکه ایدههایی واقعیاند که نویسنده لابهلای درزها و شکافهای زبان میبیند و میشنود، در میان فواصلش. اینها خرابیهای فرایند نیستند، بلکه گسستهاییاند که بخشی از آن را شکل میدهند، مانند ابدیتی که فقط در یک شُدن میتواند آشکار گردد یا منظرهای که تنها در حرکت ظاهر میشود. آنها زبانِ خارج نیستند، بلکه خارجِ زباناند. نویسنده بهعنوان بیننده و شنونده، هدف ادبیات: این عبور زندگی از میان زبان است که ایدهها را میسازد. ادامه 👇
@Kajhnegaristan