✍ حسام محمدی …

✍ حسام محمدی



اولین بار که شروع به نوشتن کردم، کلمات را بسته‌های اعجاب‌انگیزی یافتم که می‌توان با حضورشان کاری از پیش بُرد، من آن سال‌ها به انقلابِ کلمات ایمان داشتم و کنشگری‌شان را باور کرده بودم.. هر کتابی را خلقِ جهانی دگرگون می‌دانستم که می‌تواند تسکینی بر آلام چندین ساله این مردمانِ رنج‌دیده باشد.. گمان نمی‌کردم پس از این چند سالی که با آنان زیسته باشم، باید روزی معترف شوم که از این کلمات هم دیگر هیچ کاری ساخته نیست مادامی که انقلابی نباشند، آنان نه کودکِ گرسنه‌ای را سیر می‌کنند، نه هیچ زنی را نوازش و نه سرباز شکست‌خورده‌ای را پیروز.. از این کلمات هیچ کاری ساخته نیست چرا که هرگز دردی را از بُن دوا نمی‌کنند و تنها آرام‌بخشی کوتاه‌مدت‌اند.. آیا این‌گونه نوشتن چیزی جز جنایت است؟ به گمانم باید کمی گوشه‌ کلمات را تیزتر کرد و قدری افزون‌تر صیقل‌شان داد، شعر نوشتن و تراژدی سرودن در این دورانِ آشویتسی بربریت است..
چند وقتی‌ست که دستم به نوشتن راضی نمی‌شود، خجالت می‌کشم و البته از قبل‌ترها شرمسار بوده‌ام، نمی‌خواهم دستانم به خونِ این دوران آلوده باشند، این مصیبت به مثابه شکل دیگری از عقیم‌شده‌گی تا حدِ فاجعه‌باری مرا آزار می‌دهد، ساعت‌ها ور رفتن با کلماتِ شلخته و از نفس افتادن، این برنامه روزانه من است، بی‌هیچ نکته دیگری.. شاید بعدترها کسانی از خیانتِ ما سخن بگویند، خائنانی قلم به دست که کلمات را در فرآیندی از خودبیگانه مدام تولید می‌کردند‌ برایِ قتل‌عامِ زمان.. این شکل از نسل‌کشی شاید بعدها از نو روایت شود، دورانی که در آن، آدرنو حتی شعر گفتن را بر ما منع کرده بود، امّا ما سرودیم و سرودیم..
البته عمرم را تلف می‌کنم، به قصه‌هایی که در گوشِ کلمات نجوا می‌کنم و یقین دارم که هرگز هیچ مخاطبی موفق به دریافت‌شان نمی‌شود، این حدِ از ناخوانایی و ریاکاری که از من سرمیزند، باورکردنی نیست.. این جعلِ واقعیت است، واقعیتی به مراتب دهشتناک‌تر، که در آراستگی کلمات کتمان می‌مانند و نویسنده محکوم است، به آرایشِ فاجعه.. می‌گویند نویسنده‌ای گوشه‌‌گیر در شهری که مردمانش به نانِ شب‌شان محتاج‌اند، در بیغوله‌ای حزن‌آلود، شعرهای زیبایی می‌سراید، می‌دانی، این صریح‌ترین تعریف از " حماقت" است.. شرم‌آور است اگر بخواهی حالِ این کلماتِ بیمار را خوب جلوه دهی، اگر نیم‌نگاهی به بیرون از این پنجره بیندازی، در این شهر لعنتی با تمام برج‌های سر به فلک‌کشده‌اش، مردمانی هرروزه مشغولِ قتل‌عام خویش‌اند.. آنان در صبحِ نه چندان دل‌انگیزی زاده می‌شوند و شب‌ها ناامیدانه بر بالینِ مرگ تبخیر می‌شوند.. به گمانم گناهکار باشند، گرنه این همه تقاص از برایِ چیست؟ نویسنده اما پرده را می‌کشد و تنها شعر می‌سراید و البته شعر...
امّا از دلِ سیاهِ این کاغذهایی که دیگر مثل گذشته سفید نیستند، هیچ بهجتی اوج نمی‌گیرد.. کلمات آراستگی اسبق‌شان را از کف داده‌اند و در دورانِ سالخوردگی‌شان دیگر آن شعفِ گذشته را ندارند.. امروز باید این کلمات را رسوا کرد، باید تیغ‌شان زد، شکنجه‌شان داد تا شاید معترف شوند به نابه‌سامانیِ اوضاع، شعر را باید سلاخی کرد و به این سوالِ اساسی اندیشید که چگونه می‌توانیم کلمات را از این ماتمِ انباشته بِرَهانیم، گویی رهایی از این خمودگی ممکن نیست، دیگر امیدی ندارم، من برای این جماعت کاری نمی‌توانم بکنم، امّا شاید چند صباحی با کلمات بیشتر بجنگم، تنها کاری که از من برمی‌آید..



@Kajhnegaristan