✍ حسام محمدی …دیشب در قهقرای تاریکی و با اندک نور چراغ شب‌خوابم، ناگهان نگاهم بر قامت جسمی بدترکیب و زمخت دوخته شد، انگشت شست پای

✍ حسام محمدی


دیشب در قهقرای تاریکی و با اندک نور چراغِ شب‌خوابم، ناگهان نگاهم بر قامت جسمی بدترکیب و زمخت دوخته شد، انگشتِ شستِ پای راستم بود، چه موجود بدترکیبی که هرگز تا آن لحظه بدین حد او را با دقت نگاه نکرده بودم.. این عجوزۀ گوژپشت هیچ سنخیتی با سایر انگشتانم نداشت.. در کنار آنها، این موجودِ وقیح، در نظرم بی‌نهایت احمق جلوه می‌کرد که تماشایش رنج‌های دیرهنگامِ شبانه را دوچندان می‌نمود، قیافه‌اش شرم آور بود، گویی هیچ عنصری از اغواگری در خود ندارد که اشتیاق آدمی را برای تماشایش از همان ابتدا به سهولت کور می‌کند.. او به غایت مضحک بود، اندامش کوچکترین نشانی از زیبایی و هارمونی در خود نداشتند و در کژریخت‌ترین شکل ممکن ساخته شده بودند، گویی سازنده اش هیچ دقتی در طراحی‌اش به خرج نداده و این موجود تهوع‌آور را تنها از سر مصلحت آفریده بود.. با همان دقتی که در چشمانش خیره شده بودم، ناخواسته اندکی تکانش دادم و خوب وراندازش کردم، همچون سوء‌تفاهمی بود که بر پاهایم تحمیل شده و گویی قصد دارد تا ابد همراهم بماند! اینک، انگشت شست پا، که هرگز تا آن لحظه او را ندیده بودم، بدل به کابوسی شده بود که قصد دارد لجوجانه با همان قیافۀ نابهنجارش مرا آزار دهد..
دقایقی سعی کردم با بی‌توجهی، دیگر نگاهش نکنم و خودم را به خواب زدم، اما احساس می‌کردم دیوانه‌وار بر من خیره شده است و این به شدت آزارم می‌داد، تا حدی که در این نیمه شبِ ظلمانی، خواب را از چشمانم ربوده بود.. می‌دانستم او برعکسِ من، بهترین شبِ زندگی‌اش را پشت سر می‌گذارد، چه فرومایه از اینکه نفرتم را برانگیخته بود لذّت می‌برد و عقده‌های چندین و چند ساله‌اش، در دیده نشدن را، یکباره بر سرم آوار می کرد.. فلسفۀ این موجودِ دفرمه چه بود، که در سایه روشنِ تاریکی و بعد از گذشت سال‌ها اینگونه بر من هجوم می‌آورد؟! به گمانم در شبی که گذشت، تاوانِ گناهی عظیم را پس می‌دادم، چرا که محکوم به تماشایِ دیوانه‌ای شرور بودم که به هر طرف که می‌چرخیدم دقیقاً در مقابلِ دیدگانم ایستاده بود و با خنده‌های به غایت شیطانی‌اش هجوگونه این شبِ ابزورد را بر من ویران می‌کرد.. ساعت‌ها بی آنکه هیچ کلمه‌ای بین ما رد و بدل شود با هم کلنجار رفتیم و سحرگاهان بود که احساس کردم دیگر خوابش بُرده است، از فرصت استفاده کردم و پتو را با دقتی هرچه تمام‌تر تکان دادم و در کنشی کاملاً محاسباتی او را به بیرون از رختخوابم راندم، تا جایی که فقط او باشد که در این شب زمستانی بیرون از این جای گرم بماند.. با این امید که فردا صبح، شاید او مُرده باشد..



@Kajhnegaristan