نامه‌ی سیزدهم. آلی جان. پاییز آمده و چند روزش هم رفته است بر شاخ و برگان

نامه‌ی سیزدهم
آلی جان
پاییز آمده و چند روزش هم رفته است بر شاخ و برگان. با عزیزی حرف بر سر کسان خط‌زن و سانسورچی بود. گفتم برای تو هم بنویسم از ماجرای این مجریان و محافظان یک شبه‌ی دین و اخلاق مردمان. از این مدرسان ایمان.
مدرسان ایمان در واقع جابه‌جا شده‌اند. یعنی آن‌ها که به زندگی و چند و چونش اندیشه کرده‌اند و به این خاک و مردم و فرهنگش عشق ورزیده‌اند همان‌ها که هم پند و موعظه و هم عاشقانه و هزل و هجو نوشته‌اند. آن‌ها که کار وبارشان تمام رخان زندگی بوده و پدران‌مان از آن‌ها خوانده و آموخته‌اند چگونه بودن و زیستن را، حالا از حیث اعتبار ساقط شده‌اند هم از رهگذر تقدس‌زدایی و بت‌شکنی‌ها، هم از رهگذر قدرت سیاسی. همین است که بی‌اثر شده‌اند. یعنی یکی که در تمام عمرش چهار دقیقه به ایران و ایرانی بودن نیندیشیده به خودش اجازه می‌دهد خط بکشد روی نوشته‌های بزرگان این خاک. باید سوال را عوض کرد. باید از اینان پرسید وقتی شما نبودید دین و آیین و خلق و خوی این ملت چگونه بود یعنی همه با خواندن هزلیات سعدی به گشنی گرفتن افتاده بودند؟ این آن جنبه‌ی اخلاقی‌اش، از طرف دیگر هم که نگاه کنی باز می‌رسی به اخلاق البته به فقدانش. به نیست‌اش.
برخورد چپاولی. هرکس به جایی رسید گفت تا وقت هست بچینیم که شاید فردا نباشد حالا همین شکل و فرم هم در فرهنگ افتاده یک‌شبه بار بستن. مشق تحمل نداریم. ایمان و امید در جامعه‌ای‌ست که مشق تحمل کرده باشند. گاماس گاماس بزرگ‌شدن. ذره‌ذره قد کشیدن. و تماشای این رشد. شتاب و مصرف و مسندهای یک‌شبه و رشدهای دستکاری شده و سرطانی امروزه حاکم است بر همه چیزمان. دقیقن بر همه چیزمان.
بگذریم. پاییز بر تو چطور می‌رود؟ من که در این روزگار خزانی چو بید بر سر ایمان خویش لرزانم.
۹۳/۷/۱۱
#فریاد_ناصری —-----------باز نشر نامه های آلی @faryad_naseri