تقریبن بعد از هشتاد و هشت قرار و برقراریم در خانهی پدری بهم ریخت. اتاق و کتابهام ترکم کردند
تقریبن بعد از هشتاد و هشت قرار و برقراریم در خانهی پدری بهم ریخت. اتاق و کتابهام ترکم کردند. طی این هفت سال در رفت و آمدهام وسوسهای مدام به من گفته است: بنشین، ببین چقدر ما را نخواندهای، اما من همیشه رفتهام.
حالا که با تعطیلات عید باز آمدهام با خودم کتابهایی آوردهام که خواندنشان مانده بود. از این کتابها یکیش «کاملن خصوصی برای آگاهی مردم» است، مجموعه شعر زندهیاد علیشاه مولوی. همان سال نود که درآمد ورقی زدم و نشد که تمام کنم. سال گذشته بود که شوکا حسینی گفت: در فکر تدراک ویژهنامهایست. قراری گذاشتیم، نرسیدم و کتاب را به امانت گذاشت کافهصور.
تا نیمه خواندم و ماند از آن ویژهنامه هم بیخبر ماندم. امروز کتاب را تمام خواندم. یادم آمد من کتاب شعر دیگری هم دارم که نام شاعرش به تخلیص «ع. مولوی» ذکر شده هر چه گشتم پیداش نکردم. دیگر قرارگاه کتابها در کتابخانه یادم رفته، نشستم و سر میان خاطرهها افتاد و خاطرهای وضوح گرفت. برای علیشاه در نافه شعرهایی فرستاده بودم. آشنایی زنگ زد که علیشاه خیلی خوشش آمده حتمن تماسی با او بگیر. با خودم گفتم تماس بگیرم که معذوریتش بیشتر شود اگر پسندیده که خوشا اگر هم که نه رهاش کن. آن شعرها در نافه منتشر نشد. ولی بعدها که علیشاه را دیدم گفت: نقدهایت را میخوانم تو سعی کن برای کتابهایی که دوست داری بنویس. این حرفش تا مغز استخوانم رفت. هر چند که گاهی رعایتش نکردم اما در آن لحظه و حتا در اکنونِ من نوعی خیرخواهی در جان سخنش میدرخشد. خیرخواهی شاعری که پرسیده است:
«راستی، به نظر شما من شاعر درجه چندمم؟»
تا میآیم به پاسخ این پرسش فکر کنم، جملهاش در سرم تکرار میشود و همصدا با او میخوانم:
«باد میایستد تا
زنجره برای جفتش بخواند.»
#یادداشت
#خاطره
#علیشاه_مولوی
@Faryad_naseri