نامه‌ی بیستم. آلی جان

نامه‌ی بیستم
آلی جان
در حیطه‌ی فکرهای ایرانی، فکر بسیار پیشتاز و یگانه‌ای وجود دارد که به خاطر قدمت طولانی‌اش و یادآوری‌های زیادش در ذهن و زبان ایرانی توانسته پیچیدگی بسیار عظیمی را صیقل خورده در یک جمله‌‌ی روان و کوتاه بیان کند. فکری که ربط به چهره دارد و همین‌طور و در عین‌حال که با این امر متناهی دائم در تغییر، در ارتباط است با یک فکر همیشه دور از دسترس نادیدنی هم پیوند محکمی دارد. با خدا. فکری که مثل یک بارقه‌ی برنده و تیز در یک جمله‌ی کاملن ساده در جریان است.
فکری که از دهان پادشاهان ایرانی بر کتیبه‌های فراوانی نقش بسته است در کنار چهره‌های‌شان «من شاه شاهانم که چهر از ایزدان دارد» این فکر فلسفی- الهیاتی که در دهان پادشاهان ایرانی نقش سیاسی به خود می‌گیرد تا بتواند خیال هر مخالفی را در ذهن‌اش سرکوب کند که آن که علیه بود و وجود پادشاه است علیه خداست. علیه چهره‌ی خدا که در میان آدمیان حاضر و ناظر است اما یک قدم جلوتر از آن‌که سیاسی شود. یعنی درست قبل از آن‌که این فکر ربط دهنده‌ی چهره و خدا منضم به سیاست شود، لحظه‌ی اصیل آن است. لحظه‌ی اصیل فکری که تنها چهره را، نه چهره‌ی پادشاه را بل که چهره را به ایزدان ربط می‌دهد. ای مینوچهر.
و این همان فکری‌ست که امروز از دهان لویناس می‌شنویم وقتی سخن از چهره می‌گوید و دیگری. در فکرهای ایرانی چهره‌ی دیگری همان چهره‌ی ایزدان بوده و قابل احترام و ستایش وَ پاسخ‌گو بودن به او از ملزومات بوده است. این فکر الهیات سرخوشانه و زمینی مردمان ایران‌زمین را نظم و سامان می‌داده که ایزد را در روبه روی خویش ببینند و با دیگری در مقام صاحب چهرهی ایزدی مناسبتی ستاینده و درخور داشته باشند. از این‌رو هر چهره صاحب کرامتی بوده است و تحقیر و توهین به انسان در مقام کسی که چهره‌ی ایزد است از نکوهیده‌ترین امور. حدیثی از پیامبر اسلام نقل شده است که «خدا انسان را به شکل خودش آفرید». من پیش از آن‌که دنبال سند این حدیث باشم تا صحت و سقم‌اش را دریابم آن را تلاش فکر ایرانی برای ایرانیزه کردن اسلام می‌دانم به خصوص که بیشتر عارفان بازگویش کرده‌اند. تلاش برای پیوند اسلام با یکی از اصیل‌ترین فکرهای ایرانی. پیامبری که خدا را به صورت درآورده است – دهیه کلبی- در میان پارسیان ارج می‌گیرد. پیامبری که چهره‌ی انسان را شبیه خدا معرفی می‌کند. این حدیث همان سخن شهریاران ایرانی است که ذکر شد.
می‌شود با کشف درستی انتساب این حدیث به دو نکته رسید. اگرانتساب صحت داشته باشد که قوت خود فکر بیشتر میشود و اگر نادرست از تلاش انسان ایرانی برای پارسی‌کردن اسلام خبر می‌دهد. انسان ایرانی که خدا را مدام در چهره دیگری می‌دیده است علی‌الخصوص در چهره‌ی دیگری بزرگ‌اش. توان مقابل شدن با خدای بی‌چهره را نداشته و ندارد از این‌رو چنین حدیثی را به نفع فکرهای خودش خلق می‌کند و همان‌طور که گفته شد بیشتر راویان این حدیث عارفانی بوده‌اند که قرائت غیررسمی از دین و اسلام داشته‌اند. قرائتی وسیع و گشوده که در آن فقیهان و اهل شرع مرجع امور نبوده‌اند و نیستند. بیشتر عرفای ایرانی حاملان فکرهای ایرانی‌اند و حافظ آن در برابر فکرهای ناهمخون با مردمان پارس. ایرانی‌ها همیشه خدا را در پیش روی‌شان دیده‌اند، در مواجهه با دیگری. برای همین در رفتار با دیگری الهیاتی را پی‌ریزی کرده‌اند که جامعه‌شان، جامعه‌ای کاملن سرخوش و پر از مناسبات قابل ستایش و احترام متقابل بوده است. خدا در فکرهای ایرانی همیشه حاضر و ناظر بوده است و می‌شده است که با او سخن گفت. این دیگری که چهره‌ی ایزد دارد به ایزد می‌برد. ایزد است که می‌شود با او گپ و گفت داشت. دیالوگ داشت، نه خدای غائب که فقط می‌شود صدایش کرد و دعایش کرد. دعا در عربی همان صداکردن است.
28/12/90
#فریاد_ناصری _باز نشر نامه‌های آلی
@faryad_naseri