سخن در میانه است.... سخن در میان است که باغش را «در» می‌یابی و در میان است که از باغ می‌شوی

سخن در میانه است



سخن در میان است که باغش را "در" می یابی و در میان است که از باغ می شوی. در آغاز سخن بود و سخن خدا بود. سه خن: سه خانه: آفتاب ــ زمین ــ ماه: پدر ــ مادر ــ بچه. سخن سه سو دارد. گفت و گوی پدر و مادر، دو همسر، دو همبر نیست. سخن تنها گفت پدر و گوی مادر نیست. سخن یکسویه و فرمان از غیب نیست. سومی "او"ی غایب ِ غیر نیست، بچه است، کودکی که در خانه نشسته است و فردای خانه است. یک سوی سخن او است. سخن در "میان" است، از میانه به چارسو می گسترد و سر و ته ندارد. سخن با زنده می رود، بر نفس، حاضر. سخن بر دم می رود و با زنده گان. سخن کتاب و کتیبه نمی شود، زنده است. سر و ته به دست نمی دهد که بر سینه ی کوه یا کتاب چون تمامی بنشیند. البته تو را از میان به حاشیه هم می برد، بسیار، اما تو را به جایی نمی رساند که بگویی "تمام" است یا تمام شد. سخنی که سر و ته داشته باشد در کیسه جا می شود و می شود آن را از این ایل به آن ایل، از این چادر به آن چادر کشید. می شود کلام را کالا کرد و کالا در کیسه کرد و کیسه بر کول نهاد و از این "کوه" به آن کوه خدا برد. سخن تمام نیست. سخن در یکی مانده به آخرین نفس تمام می شود. البته سر و ته در سخن هم هست اما در سخن هر ته خود سر داستانی را پیش رو می گذارد و داستان هیچگاه به آخر نمی رسد که بگویی آها، گرفتم. سخن دستگیره ندارد. به دست نمی آید. نکته البته دارد. نکته ها. اما حد زمین را زده اند. جایی باید نقطه بیاید. من غروب آخرین زنده را بر زمین دیده ام. #سردار_صالحی @faryad_naseri