۱. چون روز عیان است که این چیزی که بر ما می‌رود از اساس در نزد من ذره‌ای اعتبار ندارد

۱. چون روز عیان است که این چیزی که بر ما می‌رود از اساس در نزد من ذره‌ای اعتبار ندارد. هیولایی تاریک و کریه و همه زور است اما آیا پنجه‌ی در افتادن با این پرورده‌ی جهالت را دارم که دمش را بگیرم و براندازم؟ ندارم.
پنجه‌ی من یکی شدن عزم است برای نه گفتن به این بساط اما نه عزمی هست و نه یکی شدنی.
خیلی وابستگان این بساط بی‌بساطی‌اند و‌ همین ما را صاحب دردناک‌ترین تجربه‌های تاریخ می‌کند.
نور امیدی در دل، اندوه عظیمی در سینه و فشردن انگشتان در کف دست وقتی گره می‌شوند. چرا که ما خوالیگران ضحاکیم امروز از هر دو جوان، یکی را به مسلخ می‌فرستیم و‌یکی را می‌رهانیم.
کمی تامل کنید چه دردناک سرنوشتی داشته این آشپز، در تجربه‌ای دوزخی هم رهاندن و امید هم مسلخ و طبخ تن آدمی.
خوالیگران ضحاکیم امروز بو که روزی بر کوه‌ها و بام‌ها آتشان بینیم سرکش.
کسانی می‌توانند راه دیگری بگویند راهی که اگر خیراعلی نیست به تمامی هم شر نیست. شری سوختن تمام.
۲.
تاریخ برای من تَکرار می‌شود. راه می‌افتم این‌جا و آن‌جا، خیابان به خیابان، کوچه به کوچه، روستا به روستا که بر آن برگه‌ها ننویسید ویرانی حتا اگر آبادانی و عقل حداقل را هم نمی‌نویسید.
این برگه‌ها سرنوشت خیلی‌هاست. فریب نخورید. بر آن برگه‌ها آن ذره‌ی امید را بنویسید.
خیلی‌ها گوش نکردند، پوست‌مان شیار خورد. بخش اعظمی از داشته‌هامان به تاراج رفت و سوخت.

۳.
باز می‌گویم اگر راه دیگری دارید که فردا نگوییم ای کاش... بیارید اما از من نخواهید اصلی‌ترین رسالت بودن را رها کنم مبادا که خطا کرده باشم یا با این نهیب که فریب است. رسالتی که کورمال‌کورمال نقش زدن است تا فردا قضاوتی باشد و نشان دهد این نقش چه بوده است؟ همین.
@faryad_naseri