دیریست نعره میکشم از بیشهی خموش.. میگویند عصر کلمه به سرآمده است
دیریست نعره میکشم از بیشهی خموش
میگویند عصر کلمه به سرآمده است. دیگر شعر و داستان و نوشتن آن اثر پیشین را ندارند و شاعران و نویسندگان هم آن جایگاه را اما من میپرسم این را چه کسانی میگویند و با چه استدلالی؟
وقتهاست که ذهنم درگیر این است که این چه مفارقتیست که بین مردم و شاعران و نویسندگان افتاده است؟ این پرسش کسان بسیاری میتواند باشد همانطور که دوستان دیگری هم با پذیرفتن پایان سرآمدها راهشان را جدا کردهاند و میگویند همین هم که هست خوش است. من هم در پی یکه کردن شاعر و نویسنده نیستم بلکه در فکر غربت امروز اویم.
میشود گفت اگر او امروز تنهاست حرفش به روزش ربطی ندارد و آنکه میخواند از خود در کار و بار او و رد و نشانی از خود نمیبیند. میشود گفت سیاستپیشهگان چنان کردهاند کار که جا و عرصهای برای اهل کلمه نمانده، میشود گفت میدانی بود که روزگاری در دست کلمه بود و حالا بین تصویر و صدا و رنگ و نور و بسیار چیزها قسمت شده و میشود همهی اینها را پذیرفت.
آنکه روزگارش را درنیابد حرفش چه رنگی خواهد داشت؟ در جایی که غرغر سیاسی نوعی قیافهی پرابهت به تو میدهد فکر چه سنگی دارد؟ و در جایی که هیچ تازگیای برای کلمه اندیشیده نشود خب هر چیزی که تازگیایی دارد گوی میدان را میبرد.
گمانم سروش است که میگوید: ما مردمی هستیم که میدانیم چه نمیخواهیم اما نمیدانیم چه میخواهیم. بله همهی ما میدانیم که این و آن بد است لااقل در بخش چیزهای کلان اما به جایش چه میخواهیم بر ما مکشوف نیست. فکری نمیکنیم، حرکتی نمیکنیم. فکر و حرکت که میگویم برایش حداقل الگویی اینجایی و نزدیک دارم: نیما. نیمایی که نوشته است: "قلم کم از تیشه نیست. پایههای این قصر مرتفع را به مرور ایام خواهد کند" و واقعن پایهها را با قلم کند و قصر دیگری برآورد.
تصمیم به تغییر شعاریست که این روزها هر خرد و کلانی که ادعایی در حرف دارد بر زبانش میآورد اما چرا همه منتظر تغییریم چرا از خودمان نمیآغازیم.
احمدرضا احمدی در نثرهای یومیهاش باید باشد تصویری دارد شگفت که از ترس چکمهپوشان کتابهای برادرم را در باغچه خاک کردیم اما دریغ از یک کتاب شعر. یعنی بین آن همه جزوه و کتاب سیاسی یک شعر هم نبود.
حرفم این نیست که با شعر میشود مملکتداری کرد اما مملکتداری که شعر را فهمیده باشد چکمهپوشش کم است. لابد الان ذهنتان مثال نقضش را یافته است که اینهمه خاقان و سلطان شاعر و شعر دوست داشتهایم اما من میگویم اول شما بیا ثابت کن هر کس که ذهنش قالب عروض را پذیرفته و کلیشهها را میچیند شاعر است بعد باقی مثالت را پیش ببر. امروزه روز حتا در کتابهای عقبافتادهی درسی هم بین شعر و نظم فرقی به نام تخیل را قائلند.
و آنکه تخیل ندارد سنگ است سفت و سخت. انسانی که شعر میخواهد به قول نیما انسانی در درجهی اعلیست. انسانیست که شعر تسلیبخش اوست در زندگی.
بیایید فکر کنیم از آنهمه کوشندگان راه نو و تجدد کدام شان سهمی به اندازهی نیما دارد در امروزمان چرا که او "از همبستگی با آنات زندگی آدمی و تامل مستمر و همواره در وضعیت انسان معاصر، به او نزدیک شده، و به او عشقورزیده است." این را محمد مختاری است که می گوید.
همهی این حرفها برای چیست؟ برای این است که ما، همین ما که هر بار مینالیم از وضعیتمان، به کجا بیشتر میل داریم؟ مقایسه کنیم ملت ما همین کانالهای تلگرامی را چطور دنبال میکنند. هر جا که فکر تعطیل است بیشتر حضور مشهود است و هر جا که میترسند دستی به فکرشان بخورد از آنجا فراریاند. فکر هم که میگویم سخت باورمندم در ایران امروز چند نفر بیشتر بهواقع کلمه نمیتوانند بگویند: من فکر میکنم. باقی دهان که باز میکنند کلمات اجداد قرنها پیششان را تکرار میکنند. من از مخاطبان همین رسانه و روزنهی کوچک خودم خواهش دارم هر جا که باد بیشتری به فکرهایتان میوزد سرتان را جلوتر ببرید و سرهای دیگر را هم ببرید. به فکر کردن و شک کردن سر بزنید. انسان دانه است در این خاک اگر سر نزند میپوسد و میپوکد.
بهانهی این حرفها کورش اسدی بود که مرگ برایش زود بود.
#فریاد_ناصری
@faryad_naseri