نامه‌ی پنجاه و هفت. آلی جانم. دیروز عاقبت گریستم

نامه‌ی پنجاه و هفت
آلی جانم
دیروز عاقبت گریستم. هرچه کردم نشد که از گوشه‌ی چشم سر نخورد. خورد. گریستم که آدمی چطور می‌تواند این‌قدر پیچیده و کدر شده باشد که ما شده‌ایم. گمان نمی‌برم هیچ‌جا آدمی این‌قدر کدر شده باشد. شاید هم شده من که ندیده‌ام. نرفته‌ام. تا این کدورت به جان است تنهایی آدمی را چاره نیست. چطور بگویم این کدورت را که چیست؟ مثل هواست. مثل آب است. نفس می‌کشیم. می‌نوشیم و تاریکی در رگ‌هامان قدم می‌گذارد. آخ کاش ترکی بلد بودی. شعر «بچه مار» رامیز روشن را می‌خواندی که بچه مار به دنیا می‌آید و از آب و از هوا و نرمی خاک و چمن ذوق می‌کند بی آنکه بداند همین‌ها ذره ذره در جانش بدل به زهر می‌شوند. تمثیل را داری؟ تجربه‌ها بیش از آنکه دانای روشنی‌هامان کنند بلد زهرمان کرده‌اند. این بلد بودن آلی این بلد بودن، بعضی‌ها به طرز خطرناکی بلد شده‌اند که چطور آب مهر را بنوشند و... نمی‌دانم نمی‌دانم انگار همه‌مان به راهی رفته‌ایم که آب و هوا و نور را زهر می‌کند. این بلد بودن را می‌گویم، این تیرگی و کدری را. هر روز می‌گویم نه دیگر، این‌قدر ساده نیستم که از آدمی شگفت‌زده شوم اما آممان، آممان که آدمی مخلوق هزار فن است. راستی آلی جانم من و تو، کجا و کی، شگفت‌زده کرده‌ایم آدمیان را؟
۹۳/۱/۲۲
#فریاد_ناصری —-------------------باز نشر نامه های آلی @faryad_naseri