پدرم سرسختی سنگها را به من آموخت. مادرم آب شدن را. دهانم جمهوری کوچکی بود که درآن
پدرم سرسختی سنگ ها را به من آموخت
مادرم آب شدن را
دهانم جمهوری کوچکی بود که درآن
نام تو بیشترین کرسی را داشت
و در میان نظام های سیاسی
من
طرفدار رنگ روشن چشم هایت بودم
آنقدر که در سخنرانی های سیاسی
از چشم های تو شعر می خواندم
مردم روشن می شدند
در کشور من عصر روشنگری
با چشم های تو آغاز شد
برای همین من هنوز هم
سرسختانه آب می شوم و
با ابر شعر بی وزن
پنجره های قلبم را پاک می کنم
اما آوازهای عاشقانهء مادرم
طوری سینه ام را سوراخ کرده اند
که در عکس های تکی ام
لبخند که می زنم
شکل شهیدها می شوم.
#فریاد_ناصری
از دفتر شعر #سرزدن
@faryad_naseri