نامهی یازدهم. آلی جان. همهمان دیوانه شدهایم
نامهی یازدهم
آلی جان
همهمان دیوانه شدهایم. اعتراف میکنم که اول دیوانگان هم منم. یک مشت دیوانه دور هم جمع شدهایم زاد و ولد میکنیم و دیوانگی را ادامه میدهیم. دیوانگی ما مثل دیوانگیهای قدیم نیست که، یک دیوانگی جدید همهگیر است کسی هم نیست، تشخیص بدهد؛ چون همهمان حالا دیوانه شدهایم. نه از آن دیوانههایی که به دیوار میشاشیدند یا در کوچهها مدام میدویدند یا آن دیوانههای عصبی که گاو وحشی هم جلودارشان نبود به وقت وحش. ما دیوانههای اتو کشیده، پوشیده، تحصیلکردهای هستيم. دیوانگی ما از نوع تسخیر است. ما تسخیر کثافتهای درونمان شدهایم. هر کدام ما در گوشهای از روحمان محل دفن زباله داریم حالا همهجامان را زباله گرفته، زبالههای درونمان بر ما حکومت میکنند. زباله میگوید هر زنی را میشود بغل کرد. زباله میگوید با هر مردی میشود خوابید. زباله میگوید هرجایی میشود رفت. هر کاری میشود کرد. زباله میگوید: تجربه، تجربه... زندهباد تجربه. اینطور میشود که مرد سیسالهای جلق میزند و گریه میکند. نه که فکر کنی شاعر یا نویسنده یا هر کوفت و مرض دیگری باشد نه. هیچچیز نیست. یک آدم عادی و معمولی. میگویم: الاغ الان وقت جلق زدن تو نیست. میگوید: یعنی تو نمیزنی. میگویم: من فقط گریه میکنم. میگوید: فریاد میخام زن بگیرم. میگویم: بگیر. میگوید: پول ندارم. میگویم: پس همان جلقات را بزن. میگوید: میدانی چندوقت است نکردهام. میگویم: برو بکن. میگويد: نیست. میگویم: پس همان جلقات را بزن... ساکت میشویم. میگویم: آخرین بار که دیدمت داشتی کارهایی میکردی، حرکتهایی میزدی. میگوید: هیچ. بعضیهاشان سر همان چندبار حرفزدن تمام شد. میگویم: بروم سیگار بگیرم و برگردم. میزنم بیرون و دیگر برنمیگردم. پاکت خالی سیگار را میاندازم توی سطل زباله. موشی از سطل میپرد بیرون.
آلی جان! این شده حکایت ما. یک مشت دیوانه که همهجامان را آشغال برداشته، این زمین را باید شخم زد. شخم زد و زیر تاریکش را آفتاب داد تا گندزدایی بشود. وگرنه موشها مدام زبالهها را در دالانهای تاریک جابهجا میکنند و کثافت همه جا را بر میدارد.
۹۳/۷/۱
#فریاد_ناصری —----------باز نشر نامه های آلی @faryad_naseri