نامهی دوازدهم. آلی جان
نامهي دوازدهم
آلی جان
کارد بیکاری حالا رسیده به استخوان، هر چه پس انداخته بودم ته کشیده و هر روز سختتر میشود ماجرا. گاهی فکر میکنم برگردم. برگشت اما همه باخت و سوخت است. بعد هم برگشتن به کجا؟ جایی نیست.
این «جا»یی که در سر اشاره میکنم به آن، خیلی خوب با سرگذشتش میتواند استعارهای باشد از تمام این خاک از معنی«جا» تهی شده، چطور این خاک از معنی جا تهی شد؟ جا همان چیزیست که وطن را میسازد، خانه را. جا اساس فضاییست که به بودن تو شکل میدهد اما حالا این خاک بی«جا» شده است و آدمهایش هم همه بیجا و کار وبارشان هم بیجاتر. همیشه مقایسه کردهام نقشههای شهری و طرح و پلان شهرهای بزرگ اروپا را با نقشهها و طرح و پلان شهرهای خودمان. عجیب است مردمان مدام در حال و روز نو شدن چه حفظ کردهاند سیمای خودشان را، چهرهشان را؛ اما ما که داعیهدار حفظ ارزشها و سنتها و هر چیزهایی بودهایم مدام دست بردهایم در چهرهمان و عوضش کردهایم. هی عوض شدهایم به سیما و چهره. برای همین دیگر یادمان نیست چه شکلی بودیم. کوچههامان یادمان نیست. خیابانهامان یادمان نیست. خانههامان یادمان نیست. ما پاسداران و حافظان سنتها و ارزشها آنقدر چهرهمان را شخم زدهایم که بیچهره شدهایم. چهره خاطره است. انسان بیخاطره ترسناک است. حالا همان نوآوران، مردمان جهان تجدد را نگاه کن سالهاست آنچه به خاکشان معنای جا را داده، حفظ کردهاند. گمش نکردهاند که گم شوند.
لابد می پرسی چطور آن شهری که در آن به دنیا آمدم استعارهی کوچکی از همهی این خاک است؟
اول انقلاب یک پیرمرد زباننفهم راه افتاد و باغ و قلعهی امیرنظام قراگوزلو را داد به دست بیل و کلنگ یک مشت کور وکچل. آنها هم بیخ خودشان را زدند. در و پنجره و دیگ و مجمعه و تابلو و دفتر و دستک و آفتابه و لگن ... خانه را خراب کردند و هر چه که بود را تالاندند. ماند چار تا اتاق پشت در که اتاق خدم و حشم بود و شد درمانگاه موقوفهی امیر نظام، بعد این ماجرا رسید به مسجد جامع که کتیبه و تاریخ داشت که بیخ نشان میداد. حمام قدیمی کنار مسجد و زمستانی مسجد را کوبیدند و یک مکعب بیمعنی ساختند با شکافی وارفته و بیمعناتر رو به قبله که معلوم بود تهیتر از آن است که امر قدسی را راه باشد و بعد مسجد اعظم. سر این مسجد من زور زدم که خراب نکنید این خانه را خانه خرابها بیخدا و بیجا میشوید. نشد گوش نکردند یک مکعب بیقواره ساختند با ستونهای آهنی... دارم سرت را درد میآورم.
بیچاره مردمی که حرف و خط پدرانشان را نتانند بخوانند و دیگری بیاید و بگوید که پدرت بر سینه این سنگ نوشته خدایا ما را از دروغ و خشکسالی حفظ کن.
خب این مردم مدام ویرانشده و ساختهشده از نو. با کدام چهره خودشان را به «جا» بیاورند. یکبار خواندم مردم کنگاور سنگهای معبد آناهیتا را بردهاند و طویله ساختهاند. مردمی که از آن معبد به طویله میرسند ماییم با خاطراتی از بوی تعفن و پشگل.
زیاد حرف زدم. میبوسمت. ای نیست. ای اسم تنها.
7/5/93
#فریاد_ناصری ____باز نشر نامههای آلی
https://t.me/joinchat/AAAAAEHoIwUZABTEUicBxA