فریاد ناصری:. نامهی سی و چهارم. آلی جان
فریاد ناصری:
نامهی سی و چهارم
آلی جان
هر روز صبح که از خواب بیدار میشوم یک سطر، یک بند از ترانه و نوحههایی که در کودکی شنیدهام همینطور خودش در سرم است. کودکی که میگویم تا همان نه/ ده سالگی. ترانههایی که پدر صداشان را میپیچاند در ماشین و جادهها. جادهها. سفر. بعد نوحهها. نوحههای استخوانسوز ترکی. این صداها انگار در استخوان سرم حک شدهاند. آن هم من که هیچ شعر درستدرمانی از بر ندارم. از هرجا سطری، خطی، طرحی مبهم. امروز که بلند شدم دیدم در من جماعتی سوگوار سینه می زنند.
«یوخدیر وفاداریم
سندن سورا قارداش
سرداریم»
اینهمه سوگ، این غم رفته در جان ما مرا میترساند. من از آینده سوگوار میترسم. میترسم و دستوپا میزنم از جانم هرچه تلخ و تاریک را بریزم بیرون. دیشب به یکی از دوستان شاعر که بوی بیست سالگی میدهد گفتم: تمام تلاش من این بود تصویر شاعر و نویسندهی عاطل و بیکار عملی داغان را تا هرجا دستم میرسد پاک کنم شما حداقل تصویر با ارج و قربتری بکشید.
تصویر شاعری که بر سرش تاجی از گل نهادهاند اما نه برای بیرونکردن از شهر. بل برای اینکه شهر شکل گرفته از زیبایی شاعر. بعد دوستان دور و نزدیک، حتا آنها که از زندگیام گذاشتهام بیرون خواب ویرانی مرا میبینند. نمیفهمند چه میترسم. چه بیزار میشوم وقتی میگویند: فلانی خواب دیدم در اطراف امامزادهای غریب هستی. لاغر. موهای سرت تنک شده بود. معلوم بود در تندابهای روزگار افتادهای اما مثل همیشه که به روی خودت نميآوری، میخندیدي.
فلانی خواب دیدم... چرا دوستان من خوابهای تاریک برایم میبینند آلی؟ چرا من از خوابهای دوستانم میترسم؟
۹۳/۹/۲۷
#فریاد_ناصری------باز نشر نامههای آلی
@faryad_naseri