نامهی شصت. آلی جان. انگار غربت افتاده باشد بینمان
نامهی شصت
آلی جان
انگار غربت افتاده باشد بینمان. دوری. شبها از خواب میپرم. هجوم هزار فکر بر سر خواب را پرپر میکند. و آینده، آیندهای که هراسانم از آن. بیشتر دست و پا میزنم. آینده ساخته شود. و این هراس البته که در کنار امیدی هم دارد. اگرچه امید که مینویسم انوری فریاد میزند: امید الحق نشیبی بیفراز است. چرا دروغ بگویم؟ این امید و هراس. این شکست و پیروزی انگار هیچ شخصی نیست. سرنوشت قومیست که بر من میرود. چشم شاعریام شکستبین و شکستخوان است. چشم شاعریام سرود زوال را در تک تک اتقاقات هر روز میبیند. چشم شاعریام میگوید ما قرنهاست ملت شکستیم. چشم فکر اما سرود نور میخواند. سرود پیروزی. سرود صبر و تلاش. هر روز نشانههای این دو دسته را میچینم روبهروی هم تا کدام کفه سنگینتر شود. تو میگویی کدام سنگین است؟ و این میانه صدایی دیگر مدام بر سرم میکوبد از این دوا بینی بره. از این دو بینی بره. نه شکست نه پیروزی. طی بطی را ببین. ما با هر اتفاق تکهای از راه را طی کردهایم اما طی به کدام سو؟ این به کدام سو دیوانه میکند. طی به کدام سو؟ کژ و مژ میرویم. من اتفاقات را نما میبینم. نما چه مینماید آلی؟ خوشبختی یا تیرهبختی؟ به صدای شاعر ایمان بیاوریم که گفت زمستان. که گفت تو هیچگاه پیش نرفتی. که گفت امید الحق نشیبی بیفراز است. یا بگوییم آنکه رنج کاشت را بکشد و گندم به کیسه کند نان گرم به سفره خواهد دید؟ من دوست دارم دست بر چشم شاعریام بگذارم و خوشهچین فرداها باشم. باشیم. باشند. دست بگذار روی چشم چپت حالا بگو کدام طرف، کدام سو؟
۹۴/۲/۵
#فریاد_ناصری —-------------------بازنویسی نامه های آلی@faryad_naseri