✍ جشن بی معنایی …

✍ جشن بی معنایی

... 📝 آنچه ما را به امکان سیال داوری و ممکن شدن عمل سیاسی می‌رساند، در زمان حاضر و در گام نخست، نه توافق بر سر ایده‌ی حقیقت که رسیدن به یک فضای عمومی آزاد است که در آن فاصله، خلا و حفره به منزله‌ی امکان واقعیِ دیدن، داوری، مدارا، توافق و عمل محقق می‌شود. در این شرایط تنها امر مقدس و تنها امر مولد، همان حفره است، امکان رسیدن به عمل بی‌آنکه گذشته، حال و حتی آینده را متصلب کنیم.

📝 در بازگشتم به وطن و تجربه‌ی نزدیک دوباره‌ام از فضای دانشگاهی چیزی که دیدم نه فقدان معنا بود و نه حتی جستجوگری در پی رسیدن به معنایی مورد توافق؛ بلکه هراس‌آورتر از آن، نوعی اطمینان کاذب بر گذر از مرحله‌ی دیدن، دریافتن و داوری حاصل گشته است که می‌شود بر پایه‌هایش حتی آینده پژوهید! شاید مصادیقی چون اقبال به آینده‌پژوهی و گسترش آن در فضای دانشگاهی ایران انعکاس‌دهنده‌ی همان دغدغه‌ی مطرح‌شده‌ی آقای دکتر "کاشی" در نقدشان به آقای دکتر "بشیریه" باشد؛ یعنی همان فرض استفاده از امکان‌های پوزیتیویستیِ صرف برای برساختن آن سازه‌های قوام‌بخش و محرک در راستای عمل سیاسی. همان تلاش در ساماندهی فکت‌ها و ارائه‌ی آنها به‌عنوان مدلی که تصویرگر (بخوانید متصلب‌کننده‌ی) آینده باشد.

📝 وقتی در بستری ایدئولوژیک، تلاش بر سامان مدلی براساس مشاهدات تجربی می‌کنیم، لاجرم همه‌ی تلاشمان را به‌کار می‌بریم تا ریشه‌ی دریافت‌های حاصل از مشاهده‌مان را و همچنین انجام آنها را به ساختاری از پیش معنادار شده، ارجاع دهیم.

📝 فکر می‌کنم راز گریه‌های بی‌دلیل آن شب تلخ ماه می سال 2012، تجربه‌ی حس بیگانگی در نوع مطلق‌اش بود. تجربه‌ی زیسته‌ی من از انتخابات به من گفته بود که در چالشی بحث‌برانگیز فارغ از آنکه ساختارهای سیاسی چه امکانی را فراهم می‌آورند، جنگ در انتخابات باید نوعی جنگ معنا باشد. آنقدر که تجربه‌ی محقق‌شدن خواسته‌ی تو، اشک شوق بر چشمانت بنشاند.

📝 تجربه‌ی فرانسویان اما، این وارثان اولیه‌ی سیاست‌ورزی مدرن چیزی بیش از جابه‌جایی آدم‌ها بر صندلی‌هایی که بیش از قرن‌ها بر آنها تاریخ گزینش‌گری رفته بود، نبود. در آن شب شادی گروهی، در شهر از میان ساختمان‌های کهنی که همواره بر نگه‌داریشان در فرانسه، اصراری وسواس‌گونه وجود دارد، گذشتم. در میان انبوه شادی سرخوشانه و تهی از معنایی که گویی بنای یک ناسازگاری هویتی را با من گذاشته بود. گویی که اینان مجرمانی بودند که جرمشان شادی بی‌دلیل بود؛ چرا که در کنج ذهن من، پیروزی در انتخابات نمی‌توانست یک اتفاق ساده باشد، باید که حتما رخدادی در کار می‌بود تا بتوان به سلامتی‌اش نوشید.

📝 درک من ِ معنازده (در هر دو سوی تعبیری که می‌تواند از این واژه به‌وجود بیاید) از پیروزی و شادی، ناخودآگاه درکی ایدئولوژیک بود که در غفلتی تاریخی از فهم تجربه‌ی زیسته‌ی این جمعیت شاد، به خصومت بدل شده بود.

📝 در ایران هم اما کم حس غریبگی به سراغم نمی‌آید. به‌زعم فریاد ناصری (شاعر و نویسنده) در یکی از یادداشت‌هایش: «تاریخ بصری شهرهای ما به‌شدت ناپایدار و دچار فراموشی است. کافی‌ست تصاویر را بررسی کنید! دهه نمی‌گذرد که دیگر آن محله‌ای که می‌شناختید نیست. آن خانه‌ها و کوچه‌ها نیستند. آنکه ویران می‌کند فکر می‌کند این خانه‌ی قدیمی و دیوارهایش مال اوست و هیچ‌کس در این خاطره‌ی بصری سهمی ندارد. ما نتوانستیم از دل ساخت‌وسازهای خود به سمت ساخت‌وسازهایی برویم که با جهان امروز هم‌خوان باشد. پس از بیخ برکندیم و نو افکندیم. در نو هم، چنان‌که باید و شاید جا نمی‌افتیم پس مدام دستکاری؛ دستکاری تا بلکه به فرم دلخواه و راحت برسیم. نمی‌رسیم. فرم‌های از ریخت افتاده‌ی بدشکل می‌سازیم.

📝 درست است که ملزومات زیستن کهن دیگر وجود نداشته و ندارد و ملزومات دیگری پیش آمده است اما چون این ملزومات به‌طور طبیعی پیش نیامده‌اند و بیشینه‌شان وارداتی است، برای ملزوماتشان هم فکری نشده است، پس ما درست در آن، جا نمی‌افتیم.»

📝 به تصور من، همه‌ی این از ریخت‌افتادگی‌ها اما بیش از آنکه ناشی از، از دست رفتن ایده‌ی حقیقت باشد، ناشی از فقدان فضای لازم برای امکان تولید ایده و عمل است. ما به هر نوع عملی نیازمند نیستیم، ما دقیقا به عمل رهایی‌بخش نیازمندیم و برای رسیدن به این شکل از عمل در درجه‌ی اول نیازمند فضای عمومی‌ای هستیم که به ما امکان درک شکاف و پذیرش شکاف، فقدان، خلاء و ناممکن را بدهد؛ پس از آن است که ما امکانِ دریافت، داوری، مدارا و عمل را چون امکان‌هایی حقیقی درخواهیم یافت.

🔰 این یادداشت را به‌طور کامل در لینک زیر بخوانید:

http://khabar31.ir/news/59730/0

✍ رز فضلی
▫️ دانش آموخته‌ی مقطع دکترای علوم سیاسی

@RASTAKmag