نامهی سی و دوم. آلی جان. میدانی که با حافظه، بازیابی و بازجویی و بازگشت درگیرم
نامهی سی و دوم
آلی جان
میدانی که با حافظه، بازیابی و بازجویی و بازگشت درگیرم. به یادآوردن درگذشته، بازیابی و بازجویی آنچه رها کردهای و پشت سر گذاشتهای. بازگشت به کلاف بی سر و تهی که تو را بافته. اما هیچوقت گذشته همانجا نیست که بوده و هر آنچه که رهایش کردهایم. و آنکه بازمیگردد هجرتی داشته. هجرت. اولین هاجری که روایت شده کیست، اولین آدر و آذری که رفت تا بگوید این که هست را نمیخواهم. این را نمیخواهم و رفتناش را اعتراض کرد، که بود؟
حالا اینها را داشته باش. چند وقت پیش رمان ابنالوقت یوسف انصاری را خواندم. کو نمایشگاه؟ هی مانده بود. این رمان، رمان حافظه است و هجرت و بازیابی. هاجر شدن و نخواستن آنچه هست بعد باز گشتن و جستن درگذشته اما گذشته نایستاده، رفته است. حتا آنجا که حال را روایت میکند. هنوز درنیافته است حال را. راوی ابنالوقت آدر و آذر و هاجر و دیگری است. با جنون در زیر، با ناخودآگاهی که روزی تکههاییش عیان خواهد شد ربطهایی دارد اما دیر میگیرد. دیر مییابد.
خانه، خانواده، پدر، مادر، برادر، عشق، سرزمین این چیزهای ساختگی که بن ما میشوند و از دست رفتنشان کلهپا شدن ماست. بعد ما تکه تکه میجوییم کنار هم میگذاریم این بود؟ نه این تکه اینجا نبود آنجا بود؟ ها این بود! نه این هم نه. کولاژ. کولاژهای روایت. به هم چسباندن چیزها در سر.
حافظه کی احساس کرد دیگر نقشی ندارد در ما و از ما کوچید؟ چرا گذشتگان ما این همه در سر و سینهشان جا داشتند برای به خاطر سپردن. رمها، فلشها، مموریها اینها حافظه را هاجر کردهاند. دیگری کردهاند. اما نوشتن و کاغذ، به سینه نزدیک است. نزدیک است که تبریز نگاری و نوشتن از بابک و نوشتن از نامه و نوشتن از خانهای که نیست. عشقی که نیست. پدر و مادری که نیست و آتشی که میافتد بر آنچه نیست هاجر، انگار بر من و در من میرود. میخواهد بگوید برگرد و درست بیا. اما کجا برگردد رفته؟ خانهای نیست. آنچه که باید به آن برگشتی نمانده. راوی همیشه سرگردان و در سفر. راوی همیشه در سر. راویی که مدام باید تکهها را به هزار شکل کنار هم بچیند. اینطور بود؟ نه! ها اینطور بود!
آلی این رمان با ذهن و زبان ترکی همخون است. برای همین با سمفونی مردگان معروفی نسبت دارد... ول کن. دارم چه مینویسم؟ من هم هاجرم آلی همان تبعیدی همان که یک روز رفت، رفتاندنش. مرا رفتاندن. من تکه تکه زندگیام را با نشانههاش برداشتم و رفتم. رفتم و هر روز تکهها را چیدم کنار هم. این بود؟ نه. ها آن بود. بعد صاحب هزار روایت از زندگی شدم. من هزار بار زندگی کردهام. آن پرنده هزار بار از آتش برآمده منم. ادامهی «راویت شفق» از همدان منم. اگر میماند شاید شفق این میشد که منم. سرخی شام. روزی که میرود که در روایتها و تعریفها بماند. من آن سرخی پاشیده بر آسمانم آلی که هر روز به شکلی و رنگی تکرار میشوم.
حافظه قیامت است. ما خوانده میشویم. تمام منافذ و شیارهای تن ما خوانده میشود. لبهایمان. تک تک سلولهامان. حافظه قیامت است آلی. قیامت.
۱۳/۹/ ۹۳
@faryad_naseri
#فریاد_ناصری ----باز نشر نامههای آلی