نامه‌ی چهلم. آلی جانم. چهل رقم بعثت و بیداری است

نامه‌ی چهلم
آلی جانم
چهل رقم بعثت و بیداری است. رقم مرزی که دیگر بعد از آن تکلیف رگ و پی‌ات معلوم است. این نامه‌ی چهل اما هنوز بوی حیرانی و بلاتکلیفی دارد. بی‌خود و بی‌جهت تلاش می‌کنم چهره‌ی معقولی داشته باشم. شیدایی چو من هر چه بیشتر بجنگد که معقول باشد بیشتر شیدایی در رگ‌هاش می‌دود. تاریخ شیدایی فارسی منم. تاریخ عاشقیت فارسی حتا. بس‌که عشق ورزیده‌ام برای هیچ. مایه از جان گذاشته‌ام برای هیچ. هیچ را دیده کسی آیا آن‌طور که من دیده‌ام؟
هیچ، شکل‌اش شاید این است در کلام: «سل آلی». نتی پیش از نام غریب تو. سل آلی سل آلی سل آلی سل آلی سل آلی سل آلی سل آلی سل آلی سل آلی سل آلی سل آلی سل آلی. همین است. بارانی از کلماتی که حتا خودم نمی‌دانم در پی کدام چهره‌اند؟ اینها تعویذاند. شکفته از خون دیوانه‌ام بر تن خسته. آلی من آنقدر دیوانه‌ام که حتا عقل هم توان بستن‌اش را ندارد. این حال گریه دارد و گریه ممنوع است. این حال قرین غم است و غم ممنوع است. من از گریه پرهیز دارم. از غم پرهیز دارم. این نامه دهان جان شیدای من است. رها شده بی‌لگام. بی‌افسار. بی‌عنان. سر بر شانه‌ام بگذار و بخند. بخند تا زنده بمانم. من اگر بمیرم سهم اعظمی از تاریخ شیدایی در مرزی از زبان ترکی و فارسی به فنا می رود. بخند تا زنده بمانم و بگویم چطور عاشق هیچ بوده‌ام و ورزیده جان بوده‌ام به تعویذ و خیال. اگر مردی را دیده‌ای که صبح‌ها به زن‌های جوان لبخند می‌زند و سلام می‌دهد من بوده‌ام. من بوده‌ام که جواب سلام و لبخند را ناسزا گرفته‌ام تا لبخند و سلام را تسری دهم به جان‌های عبوس. اگر بعثتی باشد همین است. همین که بر سلام و لبخند و شیدایی پایداری کنی به وقتی که تلخی سقف کوتاه روزگار کدورت‌هاست. من زنده‌ی بیدارم. بیدار عشق ورزنده. سلام بر من به وقت شیدایی. به وقت سلام و لبخند. مرا بر آن شانه‌ات بمیران که آهوان و پرنده‌ها خندیده‌اند و تکرار کن سل آلی آنقدر که باران ببارد. این نامه بوی شراب می‌دهد آلی جان، جان شراب‌آلوده را نمی‌شود پنهان کرد. مثل دوست داشتن که از چهره عیان است. من به قربانت.
در سپیده مان ۹۳/۱۰/۲۶

#فریاد_ناصری —--------------باز نشر نامه های آلی @faryad_naseri