نامهی بیست و چهارم. آلی جانم. وقتی به کسی خیره میشوی نه همانکس در پیش، که همان هم هست
نامهی بیست و چهارم
آلی جانم
وقتی به کسی خیره میشوی نه همانکس در پیش، که همان هم هست. کس در کار و بار، خاصه که کار و بارش کلمه باشد، خیره میشوی به گفتش آنوقت رد کلماتش را خوب میتوانی بزنی. تو راست میگویی. من از آلی که نام تو بود و پیش از تو نام برادر دیگرم بود. جاهایی به دیگران هم چهره دادم اما این از آنجا آب میخورد که من به هر که خیره شوم، نگاه خیره، آنوقت در سرم طرف گفتم میشود. اینجاست که تضاد و تناقضهام رو میشوند. مرا با تضادها و تناقضهام ببین آلی جان!
من دوست دارم که بست و پیوند بین دوستان دور از همم باشم. این کمی شاید چهرهام را خطی خطی میکند اما مرا با همین خطخوردگیهام ببین. اصیلترین وقت من آنجاست که غرق تماشام. در نگاه خیرهام. آنجا من منم. عریان از هر چیز تاریکی. شوق و اشتیاق خالصم اما چه متناقض دوست داشتهام. وقتی مثلن غرق تماشای امین قضایی بودم هیچ وقت هم گپی با خودش نداشتم. وقتی و هنوز غرق تماشای محسن عمادیام. محسن را هم هیچوقت ندیدهام. از جایی تو را دیدم. در تو خیره شدم. در شاعری که تویی به اسم علیرضا آدینه، نه مردی که در جهان هر روزیست بل شاعریت تو را تماشا میکنم. آرش الهوردی. مازیار نیستانی... اما این وسط مرا سردار برده است. از سردار نمیتوانم هیچ چشم بردارم که ناخدای من است.
دوست داشتن من همین نگاه خیرهی من است. دوستداشتهشدنم را هم اینگونه میخواهم. میبینی آدمهایی را که دوست میدارم؟ در دوریشان از هم همه بن کلمه را دارند. من از این بن عز آدمها را میبینم و عزیزم میشوند. پر از تضاد و تناقض و ناهمخوانی. مرا ناهمخوان ببین برادرم. همیشه در حال نفی خودم. همیشه در شوق دیدن چهرهای خواندنی. تو ایستادهای پشت آلی و تمام تناقضهایم را به سمت تو پرتاب میکنم تا ببینی. همهی ما همینیم. پر از شکاف پر از نقض. تمام سطح زندگیمان همین است. مردم را نگاه کن. مثلن در موسیقی از شهرام شپره تا شجریان و محسن نامجو گوش میدهند برای اینکه راحتند و خودشان را محدود و مجبور نکردهاند. جای هر چیز را میدانند. میدانند گریه فرم عزاست. رقص فرم شادی. ما مثلن خواستیم علیه فرمها و شکلهای جاافتاده باشیم بیشکل شدیم. مردم خندیدند ما گریه کردیم. مردم گریستند ما خندیدیم. بعد هم گفتیم اینها چرا به ما گوش نمیدهند و هیچ نپرسیدیم ما چرا به اینها گوش نمیدهیم؟ به اینها که نذر میدهند و عکسشان را در صفحهی آزادی یواشکی میگذارند. سر هم کلاه میگذارند و بعد دور هم جمع میشوند و برای فلان زندانی پول جمع میکنند. مردم مجموعهی همین تناقضاتاند که چیزی در آن جریان دارد و کم کمک چیزهای تاریک گذشته را از آنها میتراشد و به سمت روشن امروزشان میآورد. جنگ همین تناقضات.
۹۳/۸/۲
#فریاد_ناصری —------------------باز نشر نامه های آلی @faryad_naseri