نامه‌ی چهل و ششم. آلی جانم آلی. مدام حرف دست در من است

نامه‌ی چهل و ششم
آلی جانم آلی
مدام حرف دست در من است. اگر بگردم و برایت جمع کنم که کجاها دست در سر من پررنگ شده «سخن می‌شود بلند». تو اما حرف دست را تا می‌توانی بلندتر بگیر. از آن روزی که انسان، پا گذاشت به هستی چشم‌اش به هرچه افتاد گویی که تعویذی آن چیز را از چیز بودن طبیعی‌اش دور کرد و انسانی‌اش کرد. هر چیزی را که می‌شناسیم دیگر خودش نیست انسان در آن چیز بودنش دست داشته. تلاش برای دیدن چیزها بدون دخالت دست آدمی هم وسوسه‌ای‌ست اما هول‌آورست لابد آن چهره از هستی که ناانسانی‌ست. برای آدمی خوشتر است که هرجا رخی از آدمی، ردی از آدمیت ببیند. این می‌شود دست داشتن. هزار دست از این دست در کار می‌تواند باشد. انسان هزاردستان است. دستی دیگر دست مؤانست. دست الفت گرفتن. دست انس داشتن. نوعی پایداری در پای چیزها. در پای قضایا. پایداری در پای زندگی. این دست در من کمرنگ بوده. خوانده‌هام را ببین. کارهام را ببین. هر روز یک رنگ هر روز یک داستان. حالا مدام می‌خواهم با این دست کار کنم تا زور بگیرد در زندگیم. بگیرد و بچسبد و نگه دارد و اما انگار که بخواهم بر اسکلتم گوشت و پوست دیگری بکشم. به‌هم نمی‌خورند. این استخان را بکوب آن را فشار بده پوست را بکش. نمی‌دانم چه چیزی از آب، از این عذاب درخواهم آمد؟ یا انسانی تازه یا چیزی مهیب و بی‌شکل. غریبتر از همه این حس ناهمخوان است. ناهم‌خون. آنکه نشسته بود به زهدان آرامش و می‌خواند برای خودش. اینکه ترکانیده شده، اینکه حالا رفته است و خواندنش را از دست داده و باید بجنگد برای نان و خان و مان و هرجا لحظه‌ای شکار کرد دهان بگرداند به یاد آن همه آواز همه و هیچ. بر استخان پرنده گوشت خانگی انداختن. آن پرنده‌ی سیاه شکارچی را مشغول کردن به دانه‌چینی. مشغول و غافل. مشغول از یاد بردن. مشغول زندگی. این روزها ورد من این است: انس بگیر با این گوشت و استخان ناهمرنگ. ای دست‌های من بگیرید. نگه دارید و حفظ کنید... دستی تازه باشید. دستی انسانی. دستی در کار زندگی. دستی در کار تأمین. اگر کمی گوش بدهی آوای ایمان را در امن و امان و امنیت می‌شنوی در تأمین.
۹۳/۱۱/۱۵
#فریاد_ناصری —--------------باز نشر نامه های آلی @faryad_naseri