بیا که با تو بگویم غم ملالت دل.. نگاهی ساده به اوضاع اکنونمان
بیا که با تو بگویم غم ملالت دل
نگاهی ساده به اوضاع اکنونمان
نخست: در ایران دو نوع تفکر ساری و جاری است و مرزبندی مشخصی هم بینشان وجود ندارد. این دو نوع تفکر یکیش ایمانی است و دیگری قائل به پرس و جو. تقریبن هر دو نوعش در همهی ایرانیان به درجات وجود دارد. تا دو سوی ماجرا که حد بسیار بالا و نزدیکیست در دو سر طیف. مردم ایران نواری از طیفهای مختلف این دو نوع اندیشیدنند.
دوم: سالهاست تلاش میشود این دو نوع تفکر بتوانند با هم و در کنار هم با پذیرش حدود قانون زندگی کنند شما بگیر از حدود مشروطه تا مشروطهی مشروعه. البته آنجا هم اکثریت مردم با اینکه در سختی و رنج بودند اما در فکر مشروطه و قانون و آزادی نبودند. نخبگان فکری این فکرهای قانون و مجلس و آزادی را آوردند. همه چیز زیر کلمات کلی آزادی و قانون پنهان بود. تا رسیدند به قانونگذاری، قانون کدام قانون؟ قانون انسانی از غرب یا قانون اسلامی از کتاب خدا؟
سوم: با اینهمه ایران صاحب مجلس شورای قانونگذاری شده بود. کم دستاوردی نبوده و نیست.
چهارم: در سال هشتاد و هشت روزنامهی اعتماد ملی میخواست در همدان دفتری و دستکی داشته باشد. قرار شد برویم و راه بیندازیم و کار کنیم. همین که رسیدیم فرم عضویت گذاشتند جلومان که عضو حزب شوید. نشدم. گفتم در زیر هر گروهسالاری شهوت یکهسالاری نهفته است. دلیل شاعرانهای بود اما مملکت و سیاستداری درست در عصر ما با حزب باید پیش برود.
پنجم: دوستی داشتم آن موقعها به قول خودش کار سیاسی میکرد آن وقایع که پیش آمد یکهو رفت به بادیه. تمام بحثمان این بود که من به کار فرهنگی و درستترش آموزش معتقدم اما حالا که مردم جلودار شدهاند درست نیست ما نباشیم. و شد آن چه که دیدیم.
کماکان من به آموزش معتقدم. اگر آموزش درست باشد اصلن نیازی نیست که هر چهار سال یکبار راه بیفتی در دل توده که آهای مردم با خبر باشید این شخص چنین است و چنان است و فریب نخورید. خودشان میدانند و بر اساس دانسته انتخاب میکنند.
ششم: اما مشکل اینجاست، گروه ایمانی حاضر با حرف نیست اما از طریق امکانات همین نوع فکر بر مسند قانونگذاری نشسته است و قوانینی را تصویب کرده است که حافظ نوع نگاه و تفکر خود است و گروه دیگر که قائل به حرف و سخن و گفت است راه و راهکاری پیدا نمیکند برای بازی در این معرکه.
نتیجه چه میشود عصبیت، نادیده گرفته شدن و عقده در طبقات مختلف. کدام صدا بود که میگفت "اگه تو بازیشون راهت نمیدن" اما نگفت چکار کن. بلند شو بمب ببند به جای اینکه منتظر باشی تا به تو وقت ملاقات بدهند برو داخل و بازی را به هم بزن.
اگر آموزش بود. اگر دانایی زیستن بود صبر بر تعب و رنج بود تا فرصت حرف پیش بیاید.
هشتم: همهی این کلمات را تقدیم میکنم به میرزادهی بیقرار، شهید که چون دید در بازی راهش نمیدهند: گفت عید خون لازم است.
#فریاد_ناصری @faryad_naseri