نامه‌ی پنجم. آلی جان. قربانت شوم

نامه‌ی پنجم
آلی جان
قربانت شوم. همه از من می‌پرسند آلی کیست؟ تو کیستی؟ هیچ‌کس نداند تو که خوب می‌دانی من این نامه‌ها را از تنهایی خودم به تنهایی خودم می‌نویسم. و این فاصله چقدر بین من زیاد است. بین من که هیچ کس نمی‌بیندش تا من که دیگران می‌بینند. چند شب پیش پای تلفن به آزاده گفتم تراژدی بزرگ زندگی من این است که معلم امید بوده‌ام اما چه شب‌ها که ناامیدی در من زار زار گریسته است. اگرچه حالا اختیار هیچ‌چیز را نداشته باشم دیگر اختیار این چشم‌ها را که دارم. می‌دانی آلی امید مرا کجاها که نبرده کجاها که نکشانده... یک روز آن وقت‌ها که معلم بودم یک تار مو برداشتم و گفتم فاصله‌ی شما و آزادی، شما و شادی اندازه‌ی همین تار موست این طرف که باشید دیوار چین است آن طرف که باشید یک تار موست. مثل امتحانات و درس‌های ابتدایی‌تان. آن موقع چه سخت بود اما حالا آب خوردن است. بعد خودم نگاه کردم به تار مو، دیوار چین بود. دیوارچین. ملت ایران سال‌هاست پشت این دیوارند. قصه‌ی آن مورچه یادت هست که بارها از دیوار بالا رفت و افتاد می‌خواستند به ما بگویند یعنی پشتکار یعنی تلاش یعنی خسته نشو اما هیچ کس نگفت دیوث پدرها به خاطر یک لحظه زندگی چقدر باید زمین بخوریم؟ خودمان هم نفهمیدیم از کجا دارند خرمان می‌کنند. می‌خواستند پوستمان را کلفت کنند حساسیت‌های‌مان را از دست بدهیم. از دست دادیم. حالا آن تار مو اینجاست همان که این ورش دیوار چین و آنورش... مانده‌ایم این ور دیوار و به یاد قصه‌ی آن مورچه با یک ذره لبخند، یک ذره شادی، یک ذره از چیزهای خوب دیگر هی بالا می‌رویم و می‌افتیم. هی بالا می‌رویم و می‌افتیم و زندگی و لبخند و همان یک ذره چیزهای خوب هم از دهن می‌افتند.
باید آب ببندیم پای دیوار، و اینجاست که امید به درد می‌خورد. به درد می‌خورد.
۹۳/۵/۲۰
#فریاد_ناصری —-------------------باز نشر نامه های آلی @faryad_naseri