ناگهان مرد از گوشهای که نشسته بود درآمد که: «انگار قصهگوی خیلی ماهری نیستید.»
ناگهان مرد از گوشهای که نشسته بود درآمد که: «انگار قصهگوی خیلی ماهری نیستید.»
عمه از این حملهی غیرمنتظره به خشم آمد و در دفاع، با لحنی خشک و رسمی، گفت: «گفتنِ قصهای که بچهها هم بفهمند و هم خوششان بیاید کارِ سختی است.»
مرد گفت: «موافق نیستم.»
عمه پرخاش کرد: «شاید شما بخواهید قصهای برایشان بگویید.»
دختری که از خواهرِ کوچکش بزرگتر بود گفت: «برایمان قصه بگویید!»
مرد شروع کرد: «یکی بود یکی نبود....
قصهگو و سه داستان دیگر
اچ. اچ. مونرو
ترجمهي کامران برادران
#نشر_حکمت_کلمه
@hekmatkalame