حالا شروران و بدکاران در مقابل هر نهی و نبایدی دیگر به آشکار تکرار میکنند: کردیم و نشد
حالا شروران و بدکاران در مقابل هر نهی و نبایدی دیگر به آشکار تکرار می کنند : کردیم و نشد. دزدیدم و عقوبتی نبود. سنگ هم نشدیم. خوردیم و چلهتر شدیم و نشان بر چهرهمان هم عیان نشد.
ملت به این نتیجه میرسند که آه مظلوم اگر میگرفت ریشهی ظلم باید کنده میشد. پس یا آه نمیگیرد یا مظلوم مظلوم نیست یا ظالم ظالم نیست. حالا تو بر تمام دیوارهای شهر بنویس: « یَا بُنَیَّ إِیَّاکَ وَ ظُلْمَ مَنْ لَا یَجِدُ عَلَیْکَ نَاصِراً إِلَّا اللَّهَ.» ای فرزند عزیزم از ظلم به کسی که یاریگری جز خدا علیه تو ندارد پرهیز کن!»( الکافی ج : 2 ص : 332)
مردم به روشنی می بینند که خدا در طبیعت دخالتی ندارد. وگرنه باید حداقل یارانش را تنها نمیگذاشت. در هر دینی عقوبت یاران خدا جز شکنجه و داغ و درفش نیست. در آخرین لحظه گویی درهای متافیزیک بسته میشود سر و بدن و تن انها در برابر شمشیر و نیزه و میخ رها میشود تا خون ریخته شده از تنشان ما را به فیزیک و زمین بازگرداند. که اگر آنها هم زور و قدرتی داشتند شاید به چنین عقوبتی گرفتار نمیشدند.
اکنون که درهای آسمان بسته شده و دعاهایی که قرار بود پردههای آسمان را بلرزاند کارگر نمیافتند. کدام دست باید به آن کسی برسد که بر او ظلم و ستمی میشود یا کدام سد و مانعی باید در برابر انسان افسار گسیختهی امروز بایستد تا او را بایستاند: قانون.
جهان نو به مدد آموزش و امکانات و قانون ابتدا تلاش میکند انسانی بی آزار تربیت کند. در گام بعد میکوشد این انسان را با محدودهایش آشنا سازد. محدودهایی که اگر پا از انها فراتر بگذارد و وارد تعدی و تجاوز و دزدی و غارت شود دیگر در امان نیست. و امکانات روزگار معاصر که مدام بیشتر میشود تا این دست قانون را پر زورتر کند.
اما در کشور ما قانون برای حفظ نظم و مردم نیست. چرا که انچه به مردم مربوط است از اوجب واجبات نیست. حتا نظم مربوط به زدگی عادی آنها. بلکه نظم آنجا مهم است که نظم نظام باشد که اوجب واجبات حفظ نظام است. در مملکتی که پیزی اگر بدزدند دزد میداند که پلیسش خواهد گفت: بیا این برگه و عمو جان! زیاد هم به فکرش نباش. دزدی راحتتر است. در مملکتی که دزدش میداند حتا اگر یک نفر پاشنه بکشد تا او را به چنگ قانون بیندازد باید از هفتخان که سهل است هزارخان بگذرد و دستش به جایی نرسد دزد در روز روشن به پیش چشم قسی و بیتفاوت ملتی رزق و روزی پیرزنی را میبرد و میرود.
حالا تو بگو لقمهی حرام نخور، میگوید: خوردیم و شد.
از خدا بترس: کدام خدا؟
از پلیس بترس: باشد!
پیرزن بر پا میزند و میگوید: الهی به خونت بغلتی!
@faryad_naseri