نامه‌ی پنجاه و چهار. آلی جانم. هیچ دقت کرده‌ای یکبار از تو نپرسیده‌ام حالت چطور است؟

نامه‌ی پنجاه و چهار
آلی جانم
هیچ دقت کرده‌ای یکبار از تو نپرسیده‌ام حالت چطور است؟ یا نگفته‌ام مثلن امروز صبح خواب ماندم و تا دیر نرسم سرکار چقدر دویدم. دوست داشتم یک‌جاهایی بنویسم برایم عکس تازه بفرست. از بچه‌ها هم عکس بفرست. دوست داشتم بگویم عید که بیاید من هم می‌آیم اما همه‌ی اینها را نادیده گرفته‌ام چرا که هنوز من دارم جغرافیای خودم را نشانت می‌دهم. جغرافیای خودم می‌شود کجا؟ سرگذشتم؟ شهرم؟ وطنم؟ دوستانم؟ ها از دوستانم چیزی نگفته‌ام. مردان جوانی که شب‌ها و شب‌ها با آنها به صبح رسانده‌ام و حالا بعضی‌هاشان را وقت‌هاست ندیده‌ام. شاید بخندی اما من بارها برکاغذ اسم‌شان را با فاصله‌های معینی نوشته‌ام بعد خطی از این اسم به آن اسم از این یار نزدیک به آن دورترک بعد چیزی درآمده، نقشی که نقشه‌ای از زندگی من بوده. مردان جوانی که همه‌شان می توانستند مردان بزرگی شوند اما اما امان از آن سیب چرخان که هزار چرخ است و تا نمیریم معلوم نمی‌کند که با چند چرخ به زمین می‌رسد. من از دوستانم تصویری دارم با حسی شبیه پرهیز از دیدن چهره‌ی مرگ، سعی کرده‌ام زنده‌ترین تصویرشان را در خودم نگه دارم. آن شب که خندیدم. آن‌جا که رقصیدیم. روزی که سخت گریستیم. آن لحظه که گفتیم سلام. آن لحظه که نوش. بعدش را رها کرده‌ام طوری که انگار بعدی وجود نداشته و این همیشه مرا در آستانه‌ی آشتی و دوستی نگه داشته با جهان. آنها را نمی‌دانم. آنها شاید تصویر دیگری دارند. تصویری شبیه آخرین دیدار با رخ آن‌کس که عازم سرزمین بی‌دیدار است. سرزمین بی‌دیدار نقشی ندارد. بی‌نقشه است اما من در سرزمینی می‌زیم که تاریخ دارد مرزهایش عقب جلو شده، تکه‌هایی از آن جدا شده، تکه‌هایی اضافه شده و در زندگانی‌ام آفتاب نقش عجیبی داشته؛ یادم باشد یک‌بار یکی از این نقشه‌ها را نشانت دهم.
۹۳/۱۲/۱۷

#فریاد_ناصری —------------باز نشر نامه های آلی @faryad_naseri