شعری برای فاطمه مغلاج، کودک سربریده روستای کفر عوید، ادلب. به تاریخ. ۱۶/۰۹/۲۰۱۲

شعری برای فاطمه مغلاج، کودک سربریده روستای کفر عوید، ادلب. به تاریخ. 16/09/2012

مهجه کهف

فاطمه را در نور گذاشتن


پاهایش در جوراب‌شلواری قلمبه شده زیر دامن ظریف
-دختربچه‌ها این‌طور با لباس مادرانشان شوخی می‌کنند-
دراز به دراز پهن‌شده بود کف اتاق
توده‌ای گوشت سرخ و رگ و پی از گردنش بیرون ریخته
چهار کودک مرده و دو بزرگ‌سال در فیلمی بودند
از خانه‌ای در آوار حملات توپخانه‌ای
عزم رژیم در ریشه‌کن کردن شورشیان

من.نگاه.نمی.کنم. به عکس دختربچه سربریده،
اما چشمانم را که می‌بندم او آنجاست
آرزو می‌کنم این دروغ باشد. فتوشاپی کارِ
دروغ‌گویی
که می‌اندیشد دروغ به انقلاب کمک می‌کند.
سپس می‌شنوم که امشب در
کفر عوید
پدری خیابان به خیابان بی‌وقفه می‌رفت
ضجه می‌زد "آیا کسی سر دختر مرا دیده؟
تو آیا دیدی؟ سر دختر کوچک من، آیا کسی
دیده؟ اگر پیدایش کردی، لطفاً
سر را به من برگردان"
این سنت است در روستاهای سوریه
فریاد زدن
در مکان عمومی برای کودکان گم‌شده
یکی از آخرین آزادی‌های سخنرانی عمومی
در این چهل ونه سالِ حکومت استبداد
هنوز محو نشده.
پیش‌ازاین اما برای یافتن پاره‌های تن کودکان
استفاده نمی‌شد.
باید زندگی کنیم تا چنین جمله‌هایی بشنویم.
باید زندگی کنیم-
همه جای دنیا مردم از سیاست
حرف می‌زنند.
کلّه های حرّاف زیادی هستند.
اما هیچ‌کدام سری که ما می‌خواهیم نیست.
سری که از عملیات نهایی مهم‌تر است.
می‌خواهم در آن جهانی زندگی کنم که
سر دختربچه مهم باشد
بیشتر از فیلم‌ها
بیشتر از سیاست‌ها
بیش از مذهب، بیشتر از هر چیز
جایی که آنچه فراموش‌شده است بالای
آن کلاف رگ و پیِ خونین
فاصله ایست که هر جمله‌ای را متوقف می‌کند
هر شلیک تفنگ را، غیرقابل‌تصور است.
آیا تو سر دختربچه را یافته‌ای، آیا
دهانت را بسته‌ای و قدم‌هایت از رفتن ایستادند،
تا کمک کنی، تا طلب مغفرت کنی،
تا قلبت را نگاه‌داری دست‌کم
یک‌بار به یافتنش بیاندیشی،
تو آیا، تو آیا، تو آیا، تو
آیا-


#مهجه_کهف
#ترجمه
#حسین_مکی_زاده

@faryad_naseri