دیگر محال است تا آخر عمر کسی حاضر شود مرا بگیرد. اما مهریجان، چه اهمیت دارد؟
دیگر محال است تا آخر عمر کسی حاضر شود مرا بگیرد. اما مهریجان، چه اهمیت دارد؟ در عوض، من هر روز که او را میبینم، مثل این است که توی شیشهی عطر میغلطم و حل میشوم. دیگر از زندگی چه میخواهم؟ همیشه فکر میکنم که مرگ جلویم ایستاده. من زندگی را چنگ نمیزنم، اما از آنچه هم که به من زندگی میبخشد، پرهیز نمیکنم. یک روزی همهچیز تمام میشود. مهریجانم، بهخدا تمام میشود. من و تو و او و عشق و این مسخرهبازیها، و آنوقت دیگران میآیند مینشینند یک فنجان قهوه یا یک دیگ حلوا میخورند، به قدر یک رسالهی دکتر فروزانفر راجع به مولانا! پشت سر ما بد میگویند و همهی دقِدلیها و واماندگیهایشان را بروز میدهند و بعد غائله ختم میشود. یک سنگ یکمتری و یک گودال تاریک و یک غرولند نکیر و منکر. میبینی که دارم مزخرف مینویسم. اما من این زوال دردناک را در همهچیز حس میکنم و میبینم. و از این حرص و شتابی که در حرکات و زندگی مردم وجود دارد، از این حرصی که به خاطر حفظ قراردادهای پوچی از قبیل خانواده، آبرو، گوهر عفت، وفاداری و چند تا کلمهی دیگر نظیر همینها که نوشتم میزنند، فقط خندهام میگیرد.
فروغ
@faryad_naseri