نامه‌ی پنجاه و یک. آلی جانم

نامه‌ي پنجاه و یک
آلی جانم
چند دهه پیش از پیِ حادثه‌ای ناگهان در این خاک بذر خشونتی پاشیده شد که من هنوز نتوانسته‌ام و نمی‌خواهم به هیچ شکلی بفهمم‌اش که یعنی چه؟ هنوز می‌خواهم به شکل پرسشی دردناک در من بماند که چطور ملتی می‌تواند این‌طور ناگهان شقی شود؟ چطور ملتی می‌تواند دستش را برای زخم‌کردن دست دیگرش به کار بگیرد؟ چطور ملتی می‌تواند دستش را برای کوبیدن و له کردن چهره‌ی خودش بلند کند؟ چطور دوست، همسایه، همشهری تا دیروز ناگهان می‌تواند تو را به سلابه بکشد و ... داشتم خاطرات چند زن گریخته از دست داعش را می‌خواندم: فرمانده‌شان آشنا بود. قبل از این ماجراها کارگری می‌کرد. زن و بچه‌اش را می‌شناختیم. حالا فرمانده شده بود. زنش کمک کرد تا بگریزیم. آلی جان! خشونت اصلن شوخی‌بردار نیست. موتورش اگر روشن شود همه را له خواهد کرد. چند دهه باید طول بکشد تا ملتی بفهمد آه آن‌که من به خاطر هیچ لت‌اش زدم، آن‌که من به خاطر هیچ کوبیدمش، آن‌که من به خاطر هیچ کشتمش، سوزاندمش، بیخش را کندم، خودم بودم. آن چهره‌ای که له‌اش کردم خودم بودم. فقط یک چیز را می‌فهمم. این خشونت پیش از هر چیز در زبان ترکیب شده با نقل و هزل و هجو علیه هرچه زیبا و به سامان شکل گرفت و هرچه شلختگی و بی‌سامانی، ریاکارانه فضیلت شد. نشنیده‌ای مگر رییس فلان سازمان عریض و طویل گفته بود. «در» اصراف است. اتاق نباید در داشته باشد. این اشتباه گرفتن مفاهیم این اشتباه گرفتن پرهیز از تجمل‌گرایی یک‌جایی بدل به خشونت شد علیه فکر سامان و فکر زیبا و زیبایی فکر و سامان فکر. اینها نشانه‌ی غرب شدند. نشانه‌ی دشمن اما ما ساده‌زیستان بی‌سامان، بی در و پیکریم... بگذریم. دست مرهم اگر دارید بیارید تا بر زخم‌هامان بگذاریم. بنشینیم حرف بزنیم و این هوای سیاه رفته به جان‌مان را بتارانیم.
۹۳/۱۲/۷

#فریاد_ناصری —----------------باز نشر نامه های آلی @faryad_naseri