نامهی شصت و یک. آلی جان
نامهی شصت و یک
آلی جان
عزیزم میخواهم بی هیچ درنگی پرتابات کنم میان حرفی که میتوانم بگویم ربط مستقیم دارد با درد آدمی. درد بیپایان. درد بیآرام. دردی که بودنش سبب راهجوییست. دردی که سبب چارهسازیها شده. دردی به طول قرنها که انسان را در راه بییار و پاسدار کرده، آنوقت انسان نشسته به فکر که امان کجا جویم؟ به چی؟ از چی؟ پس ایمان بیاوریم که در امان باشیم. در امن باشیم اما ایمان هم جز اندکی از جانهای درخشان را برنساخته باقی هنوز رموک و دردناک در راهاند. و هزار چارهی ناکارا که کلاف جان و راه را آشفتهتر کرد اما حتم میپرسی چرا باید بودن قرین درد باشد؟ من هم نمیدانم. فقط به گمانم نجواهایی شنیدهام. پچپچههایی که میگوید: بودن همانطور که باید بود. میگوید در این جهان، بیدرد چیزیست که عین چیزیست که باید باشد. من چیزی بودم از طبیعت حالا علیه طبیعتم پس جانم به درد میافتد. این طبیعت که میگویم اگر بخواهم به آن حرف شهر و روستا اشاره کنم مثالش را از بنا و عمارت میآورم. از دخالت دست. یادت هست گفتم طبیعت در روستا بر دست پیروز است. دست را زود میزداید. در شهر اما دست و دست و دستها بر طبیعت چیره گشتهاند اما این چیرهگی بر چیزها دورکردن چیزها از ذاتشان است. میگویم نه دست بیزور که هرچه میسازد به دمی به دل طبیعت باز میگردد نه دست ناساز که طبیعت را چنان غیر میکند که هیچ راه بازگشتی ندارد. چیزی باشیم که عین چیزیست که باید باشد. چیزی بسازیم که عین چیزیست که باید باشد. بودن همانطور که باید بود.
۹۳/۲/۷
#فریاد_ناصری —----------------@faryad_naseri