نامهی پانزدهم. آلی جان
نامهی پانزدهم
آلی جان
لابهلای کتابها و کاغذها تعدادی نامه پیدا کردم که نوشتهام و نفرستادهام برایت. حالا که نگاه میکنم بدی نیست دستی به سر و رویشان بکشم و با همان تاریخها برایت بفرستم. حالا چرا نفرستادهام نمیدانم؟
***
آنکه میاندیشد زندگیاش را مدام در ساحت اندیشه وسعت و حدت میدهد. این میاندیشد کمی فراتر از حساب و کتابهای آدمیان اکثری است. چرا که آنها حساب و کتاب میکنند و اندیشه مینامند. که کار کنند و بیانبارند و داشته باشند و سود کنند و فلان شود و بهمان شود... اما آنکه میاندیشد مدام در ساحتهای اندیشه است که میچرخد. در ساحت اندیشههای اخلاقی، اجتماعی، سیاسی و با تامل در گزارهها میچرخد و من اینگونه بودهام و تا همین چند وقت اخیر در ساحت حکم ذوقی بودم یعنی زیباییهای جهان را میدیدم بی آنکه بخواهم. فارغ از میل و خواست بودم. چرا که میل و خواست زمین بازی آدمیان اکثری بود. تمام تاملات من در بی نیازی میگشت و لذت من نیز خارج از میل و فارغ از خواست بود. در باغ گشتن و تفرج بود. یکجایی احساس کردم انگار غیر طبیعی است این که مدام اهل تماشا و نظر باشی بی آنکه یکبار چشیده باشی و لمسیده باشی و خواسته باشی. حالا از آن باغ و تفرج صرف آمدهام بیرون و از آن فراغت دوری جستهام اما با اینکه میخواهم و گذاشتهام میل حاضر شود و حکم دهد اخلاقم هنوز اخلاق باغ و تفرج است. هنوز خلق شکارچی ندارم که از پرنده به طعم کباب بیندیشد. هم خواهان شکارم، هم پرنده را در آسمان زیبا میبینم و این عجب شکافی و گسستیست. با این چه باید کرد؟ نمیشود که مدام شکار را گرفت و رها کرد. یا باید برگردم به خلوت تفرج و از شکار برگردم یا باید که آسمان را خالی کنم از آن خیالهای زیبا.
شکارچی به رنج و درد پرنده نمیاندیشد اما من نمیتوانم فارغ باشم از درد و رنج پرنده. اگر بودم که حالا در این گسست نبودم به هر حیلهای شکار را به دام میآوردم و به فکر کباب شب بودم. من نیستم... عجب حکایتی شده. اما این هم هست که پرنده را رها که میکنی صدا میزند در هوا: آه احمق! آه احمق!
31/1/93
#فریاد_ناصری —-----------باز نشر نامه های آلی @faryad_naseri