سرخجامه گان بلکباش.... چندان تلخکامند که هرجا بروند تلخی اندوه می‌برند

سرخجامه گان بلکباش



دو دسته هستند که شکست تار و پودشان را درمی نوردد و آن ها را به تلخکامی عمیق می کشاند و رُس جانشان را می کشد. چندان تلخکامند که هرجا بروند تلخی اندوه می برند. یکی آن ها که پیروزی را نزدیک و دم دست دیده اند و در اوج سرمستی ِ خیال ِ پیروزی می شکنند. این جا درد بد از "کار" درآمدن تعبیر رویا جانکاه تر و به هم خوردن خواب از زخم شکست بر تن سنگین تر است. یکی آن کس که خیال کرده است تنها نیروی برحق است و این بار به بردن تاج نزدیک. می دانی که سر ِ تاجدار یکی است و سرهای تاجخواه هزارهزار. البته خطر دارد. برای این می روی که سر در تاج بیاوری، البته، بسیار هست که سر بدهی. آن کس که خود را تنها برحق دیده باشد به یک معنا خدا را، نیروی تعیین کننده را، طبقه ی بالنده را پشت سر خود دیده است. بشکنی خدایت شکسته شده و دینت "در می آید". می دانیم که آن ها که خدا ندارند و به گفته ای بی خدایند بیش از همه از دست خدا عصبانی اند. در این مورد شکست برای کُمونیست های شیعه زهرآگین است. مسلمان ها در عام و شیعه ها به ویژه و کمونیست های ملازاده به طور اخص خود را دارای آخرین دین و آخرین گروش و آخرین روش می دانند. آن ها خود را تنها میراثدار علم و روش و گروش خود را تنها روش علمی از بوده است تا بخواهد شدن می دانند. الله(برای شیعه ی کله سیاه) و پرولتاریا(برای سرخجامه گان بلکباش) که خدای جهان است تنها با آن ها است و در سوی آن ها می جنگد. کمونیست ها به ویژه کمونیست های کوهی لر و کرد در همین رده اند. خدایشان پرولتاریاست که نماینده گی اش را به حزب کُمونیست ها داده است. تا حزب برسد دسته ی سرخجامه گان وارث و ولی برحق اند. آن ها خود را دارای دینی می دانند که آخرین است. آن ها به دین ِ کمونیستند. کمونیست ها نماینده ی پرولتاریا هستند که طبقه ی آخرزمانی است که زاد سرمایه دار و به همراهش طبقه را برخواهد چید و بعد از او طبقه ای نخواهد آمد. جهان بی طبقه می شود، "شهر بی تضاد"، آن چه که در کومون های اولیه بود و در شهر بی تضاد بخواهد شدن. حزب کُمونیست سرمایه و مایه ی سر پرولتاریا است. او می داند که کارگر چه می گوید و چه می خواهد. ایشان سر اوشانند و "از خود منافعی ندارند". تنها زبانشان شان نیستند. کار دشوار اندیشه را برایشان می کنند و نیازهایشان را می شناسند تا آن ها کارهای پرولتری کنند و خود را بسازند و پرولتریزه کنند. دیدنی است کمونیست های کوهی شیعه ای که در جوانی نه کم بر سر و سینه زده و "خود" را به گلمال داده اند روز پیری اول ماه می در پاریس. هنوز نپذیرفته است که کله پاچه ی انقلاب را بردند. انقلاب تا قدرت را به دست آن ها نداده است انقلاب نیست. قیام است. قیام هم اگر سهمی به آن ها نرساند قیام ورشکسته است، هرچند باشکوه. این دو دسته(اولاد پرولتاریا و اولاد علی) ولایت را خاص خودشان می دانند از وقتی که در بهشت یا کُمون های اولیه بوده اند. آن جا(پشت سر) نقش زده اند که این جا(امروز) به شهر بی تضاد برسیم یا به شهر ایمان ِ تمام. عدل تمام. این ها وقتی که خود را در وضعی دیده باشند(به نقد ِ حال یا به باغ خیال) که نزدیک به کسب قدرتند شکست برایشان کمرشکن است. احساس می کنند سلحشورهایشان(خانه بُرهایشان، سله شورهایشان) بی غارتی و دست خالی برگشته اند. تلخ است شکست بر شیعه ی کومونیست. #سردار_صالحی @faryad_naseri