نامهی بیست و هشت. آلی جان
نامهی بیست و هشت
آلی جان
از کجا دیگر نوار در سر پر میشود و حفظ نمیکند آنچه میرود را و آدمی میافتد به مرور گذشته. از گذشتههای دور دور، دست میاندازد و دورترین کنجها را میکشد بیرون و نشخوار میکند.
از کجا آدمی ماهی سرگردانی میشود که به یاد نمیآورد موج تازه از سر گذشته را اما ریزترین سنگهای دورترین جویها را تازه و شفاف به خاطر میآورد.
سرگردان در عظمتی بزرگ، به سختی به یاد سپارنده و شدیدن در خطر خاطرات.
گویی هیچچیز دیگر سختی آن الماسگونگی عمر رفته را ندارد تا ببرد و خط بیندازد. عمر به دویدن میافتد. عاشق میشوی اما به یاد نمیماند. میخندی اما به یاد نمیماند. میگریی اما به یاد نمیماند.
این لحظه را در عمر آدمی چه مینامند؟ دوستی برایم فیلم کوتاهی فرستاده که اسمش هست «بیدار شو». دو پیرمرد بر نیمکتی در پارک نشستهاند و تماشای بیستسالگی میکنند تماشای خنده و شور بیستسالگی. یکی میزند بر شانه دیگری که اگر برمیگشتی عقب ... بیدار شو. من هر روز بیدار میشوم اما میبینم. هر نسلی به نوبت میرود به خواب. بیدار میشوم و میبینم نوبت خواب نسل من است و بیدارشدن انگار خطاست. تنها باید تماشا کرد. تماشای آن چشمهای روشن بیستسالگی.
۹۳/۸/۱۷
#فریاد_ناصری —-----------باز نشر نامه های آلی @faryad_naseri