نامهی چهل و دو. آلی جان
نامهي چهل و دو
آلی جان
این چیزی که می نویسم اگر بماند ده بیست سال دیگر جز برگی از یک حادثه هیچ نیست. این چیز امروز بزرگ و سنگین، کوچک و بیقدر و ناچیز میشود. انسانی مرده است. انسانی با تمام خطاهایش که زنده بود حالا مرده است. انسانی با تمام درستکاریهاش که زنده بود، مرده است. میدانستم نباید بروم در فضای مرگ. من در مقابل تاریکی نازکم. در مقابل سردی. تیرگی. در مقابل اندوه. گیج میشوم. افسرده میشوم. بعد همین گیجی و افسردگی و سستی کار دستم میدهد. خرابکاری میکنم و فکر میکنم بیدستوپا و ضعیفم. مذمت میکنم خودم را اما میان تمام این حسهای نادلخواه مرگ مرگ مرگ هنوز چهرهی پیروز میدان است. کسی مثل من مرگ را ندیده است. تاریخ خاندان من تاریخ مرگ بوده است. مرگهای عجیب. من ساعتها در سرمای زمستان نشستهام کنار جنازه ی زنی که گورش مهیا شود. در باران غمانگیز روزهای فروردین قبری را کندهام تا جنازهای را بیرون بیاورم برای کالبدشکافی. کندهام و مرده را بغل کردهام، محکم، تا برگردانمش به زمین. من کودک بودهام و دنبال آمبولانسی که تنها حس میکردم رفته است و از جایی جسد عزیزی از مرا در خود گرفته، رکاب زدهام رکاب زدهام و همین که در باز شده دیدهام آه آن جوان قد بلند را. من کنار قبر جوانی به وقت گریستن کت پیری را گرفتهام و بعد دقیقن در همان حالت چند روز بعد ایستادهام کنار گور آن پیر. مرگ را از من بپرس اما اگر طاقت نداری دور شو از من آلی. فاجعه مثل زبری مدام میتراشدت. پوستت را میبرد و تو بیحفاظ میشوی در برابرش. مرگهای زیادی در من زندگی ميکنند. مرگهای زیادی، با این همه هنوز مرگ سر بسته است. هیچ مردهای از مرگ سخن نمیگوید. مرگ پایان سخن است. و تن به گرمای سخن، به گرمای رخ و روح کلمات سرپاست. خانهی ترک شده زودتر همه چیزش فرومی ریزد. مرگ یعنی سخن تن را ترک میکند. و تن مثل خانهای شروع میکند به ویرانی. دیوارها، پنجرهها، لولههای آب، کاشیها. در مواجهه با چنین لحظهای همهمان فکر میکنیم باید مهربان باشیم اما امروز من چیزی دیدم بر لب گور. سنگشدگی قلب را. کسی که توان مهربانشدن را از دست داده بود. و من از مواجهه با این رخ آدمی هنوز وحشت زدهام آلی و دوست دارم گریه کنم. امشب نباید تنها میماندم نباید با این وحشت از آدمی ناتوان از مهر تنها میماندم. امشب با تمام خرابکاریها و حسهای بد نباید تنها می ماند.دوست دارم های های گریه کنم اما گریه ممنوع است. گریه چهره را خط میزند. اوراد حاشا بیدردرسرترین کتاب من حالا فکر میکند به ناشرش. به ناشر جوانش و من سخت مبهوت و گیج و بیقرارم آلی.
۲/۱۱/۹۳
#فریاد_ناصری —------------------------@faryad_naseri
پینوشت بیربط: به هیچ نقد و یادداشت و واکنشی پیرامون جایزهی شاملو فعلن پاسخی نخواهم داد تا بهوقتش بعضی نکات را عیان و روشن کنم.