این ساعتهای لعنتی. سهند بهنام، تیرماه ۱۳۹۷

این ساعتهای لعنتی
سهند بهنام، تیرماه ۱۳۹۷

وقتی ساعت رفتنت شروع میکنه به شمارش‌ معکوس، تازه میفهمی که چقدر حالت خرابه. میفهمی که چقدر بهانه داری برای دلتنگی.چقدر آدم هست که میخوای حداقل یکبار دیگه ببینیشون. میری تو انباری که ببینی چه وسایلی رو میخوای دور بریزی، چیو نگه داری، تمام خاطرات و روزهای کاریت جلوی چشمات میاد. دلت میخواد داد بزنی و بگی خیلی نامردین. بگی اگه این شرایط لعنتی فقط یکم جا برای نفس کشیدنت گذاشته بود، نمیرفتی. بگی همه رو‌ دوست داری. بگی حتی اون مدیر و‌ کارشناس دولتی فاسدی که تو همه این سالها برای چندرغاز رشوه که بهش ندادی، زیرآبتو زده و نون ۵۰ تا خانواده رو‌ تو‌ شرکتت آجر کرده هم دوست داری و دلت میخواد ببخشیش و بهش فرصت بدی که آدم بشه. عکسهای تو گوشیتو ‌که نگاه میکنی، تازه میفهمی که چقدر تو این خرابشده خاطره داری. از بچگیت تا الانت جلوی چشت میاد. یاد روزهای جنگ و بمبارون میوفتی. چراغ‌قوه‌هایی که بازی باهاشون تو اون تاریکی چنان جذاب بود که موشک و بمب یادت میرفت. آژیر خطر، هیجان دیدن مسیر حرکت تیرهای ضد هوایی. یاد حموم نمره محل میوفتی، اصرار مادر برای کیسه و سنگ پا کشیدن و میوه خوردن تو حموم. حتی اون یخچال سبز بی‌ریخت حمومی، که توش پر بود از کانادا برات خاطره میشه.
یاد دوران مدرسه میوفتی. میزهای ۳نفره. شیفت صبح و عصر، هیجان باز کردن کتاب زیر میز‌ موقع امتحان. اون پیراشکی‌های کرم دار که دستفروش کنار مدرسه میفروخت. تیله بازی، کاشی بازی، کارتهای زرد و مقوایی ماشین و هواپیما و عکسهای فوتبال که از ‌دور آدامس بازشون میکردی.
یه لحظه فکر ‌میکنی داری چیکار میکنی؟
خودت خوب میدونی که چقدر دلیل داری که بزاری بری.ولی هیچکس نمیتونه درک کنه که چقدر حالت خرابه.

سهند بهنام، تیرماه ۱۳۹۷
@dotDE