روزهای مهاجرت یک کارآفرین و مشاور به آلمان @sahandbehnam
تصمیم بگیر، اجرا کن، یاد بگیر و دوباره ….. پشتش نوشته بود:
تصمیم بگیر، اجرا کن، یاد بگیر و دوباره ...
داشتم کاغذهای توی جیبم رو میریختم دور، یهو ته برگ بلیط پرواز آخرم رو دیدیم. پشتش نوشته بود:
جرج فرزانه تصمیم بگیر!
یادم افتاد وقتی داشتم تو لانژ فرودگاه یه چیزی میخوردم اینو نوشتم.
اونروز توی فرودگاه تو صف ایستاده بودم تا کارت پروازم رو بگیرم که یه آقای مسن ایتالیایی سر صحبت رو با یک سوال باز کرد. وقتی فهمید ایرانی هستم انگار دنیارو بهش دادن و کلی ذوق کرد! شاید این صف ۱۰ دقیقه طول نکشید ولی من و جرج به اندازه یک عمر باهم حرف زدیم و با اشتیاق داستان های همدیگه رو شنیدیم. جرج سال ۱۹۷۵ با دختری ایرانی بنام فرزانه توی لندن آشنا میشه و اونها عاشق هم میشن. پدر فرزانه یک افسر ارشد ارتش ایران بوده که برای پروژه ای چند ساله درخصوص خرید تانکهای چیفتن از شرکت لیلاند موتورز، مدتی با خانوادش به انگلستان آمده بود. وقتی انقلاب میشه اونها دچار مشکلاتی میشن و دیگه به ایران بر نمیگردن. جورج هم قرارداد کاریش به عنوان یک مهندس جوان راه سازی توی انگلیس تموم میشه و باید برمیگشته به ایتالیا. میگفت یک شب یهو دیدم باید بزرگترین تصمیم زندگیمو بگیرم! با فرزانه ازدواج کنم و انگلیس بمونم یا برگردم به ایتالیا و بیخیال فرزانه بشم! جرج برگشت ایتالیا و گرفتن این تصمیم رو ۶ سال طول داد و زمانی به فرزانه نامه نوشت که اون دیگه ازدواج کرده بود. گفت فقط در جوابش نوشته بود: من و همسر و پسرم برات آرزوی خوشبختی میکنیم و امیدوارم یادبگیری به موقع تصمیم بگیری.
جرج الان ۲ دختر و یک پسر داره که یکی از اونها دوسلدورف زندگی میکنه و ۲ تا دیگه امریکا و همسرش هم فوت کرده. وقتی برام درباره فرزانه حرف میزد چشماش پر غم بود. توی لانژ پشت بلیط پروازم اسمشو نوشتم که بعدا دربارش بنویسم. ولی نمیدونم چرا زیر اسم خودش و فرزانه نوشته بودم: تصمیم بگیر!
تصمیم بگیر!
سالها پیش تو همچین روزهایی از سال یه تعدادی دوست دورهم جمع شدیم و برای انجام کاری تصمیم گرفتیم. چند نفری مردد بودن، تعدادی گفتن ریسک نمیکنن و یکی دو نفر هم که گفتن هستیم، وسط کار کشیدن کنار. ولی من ادامه دادم و موفق شدم. وقتی بر میگردم و به گذشته نگاه میکنم، من هیچ وقت مردد نبودم. همیشه وقتی قرار بوده تصمیمی بگیرم، گرفتم. آره یا نه. شاید و نمیدونم و ببینیم خدا چی میخواد و استخاره کنم و ... نداشتم. خیلی وقتها موفق شدم و خیلی وقتها هم شکست خوردم. با این تفاوت که هرچقدر میگذره دفعات موفقیتم بیشتر از شکستها میشه. به اینکار میگن یادگیری.
اونجمع همه الان تحصیلات عالیه دارند و یا کارمند شدن و ایران موندن و یا رفتن کشورهای دیگه و باز هم کارمند شدن. ولی هیچکدومشون یادنگرفتن که چطور باید یاد بگیرند. هنوز هم هرجا میخوان ریسک کنند یا یه کسب و کاری راه بندازن مردد میشن و با اولین موج فرار میکنن. هنوزم وقتی باهم صحبت میکنیم آه میکشن و از اینکه یه زندگی یکنواخت و با درآمد معمولی دارند، به زمین و زمان فحش میدن. و البته که باور نمیکنن که مشکل از خودشونه. از نظر اونها من خیلی موجود عجیبی هستم که تو سن ۳۸ سالگی بیخیال میلیاردها تومن طلبم از دولت شدم و دل و زدم به دریا و از اول توی یک مملکت غریب شروع کردم و دارم دوباره یاد میگیرم چطور زندگی کنم. وقتی بهشون میگم دارم یاد میگیرم، چنان با تعجب بهم نگاه میکنن که انگار باورشون شده یادگیری فقط توی دبستان اتفاق میافته نه بالاتر.
باید بهتون بگم اگه قرار باشه موفقیت یک رمز داشته باشه اون این چرخه است:
تصمیم بگیر، اجرا کن، یاد بگیر و دوباره ...
سهند بهنام، دسامبر ۲۰۱۹ دوسلدورف
@dotDE