ترامپ‌آزمایی نکنیم. —---------------------------------------------------------------

ترامپ‌آزمایی نکنیم
—---------------------------------------------------------------
این متن را قبلا با عنوان «کنار آمدن با افول هژمونی آمریکا» منتشر کرده بودم. اوضاعی پیش آمده که فکر کردم بد نیست دوباره منتشر شود.
—---------------------------------------------------------------
دونالد ترامپ به زودی قدرت را در آمریکا به دست می‌گیرد و یکی از سؤال‌های مهم برای جهان و ایران آن است که تعاملات ایران و آمریکا به چه سمتی پیش خواهد رفت. این سؤال برای ایران و تأمین منافع ملی آن بسیار اهمیت دارد. من این سؤال را با ذکر یک خاطره و فرضیه برآمده از آن پاسخ می‌گویم.
ایمانوئل والرستین جامعه‌شناس بزرگ آمریکایی، و ارائه‌دهنده نظریه نظام-جهان مدرن، اسفندماه سال 1392 میهمان انجمن جامعه‌شناسی ایران بود و یک سخنرانی هم در مرکز بررسی‌های استراتژیک ریاست جمهوری ارائه کرد. والرستین در بخش پرسش و پاسخ سخنرانی در برابر این پرسش که مشکل رابطه ایران و آمریکا چیست، ترکیبی از نتایج نظریه نظام-جهان مدرن و روان‌شناسی رهبران را به‌کار گرفت و پاسخ داد. وی از دهه 1970 استدلال کرده است که هژمونی آمریکا رو به افول می‌رود. دیگرانی نظیر پاول کندی نیز درباره ظهور و افول قدرت‌های جهانی نوشته‌اند و دلایل آن‌را توضیح داده‌اند. افول هژمونی آمریکا بدان معنی نیست که آمریکا در حال فروپاشی است یا به سطح یک قدرت درجه چندم سقوط می‌کند. بریتانیا و به درجاتی کشورهایی نظیر اسپانیا نیز قدرت‌های هژمونی بوده‌اند که افول کرده‌اند اما این بدان معنا نیست که بریتانیا یک قدرت تأثیرگذار جهانی نیست. افول در معنای نسبی به‌کار می‌رود یعنی در نسبت با بقیه قدرت‌های در حال ظهور، فاصله نسبی قدرت برتر کاهش می‌یابد، ولی قدرت هژمون کماکان به عنوان قدرتی بزرگ و دارای توانایی آسیب‌رسانی به بقیه باقی می‌ماند. آمریکا نیز با تحلیل نظریه نظام-جهان مدرن والرستین سیر افول به معنای دور شدن از موقعیت سیطره و هژمونی بر جهان را طی می‌کند.
والرستین در آن نشست پاسخ داد مشکل رابطه آمریکا و ایران روانشناختی است، یعنی رهبران آمریکا به سختی با این واقعیت کنار می‌آیند که آمریکا دیگر آن قدرت چیره سابق نیست و مدتی طول می‌کشد تا با این واقعیت خو کنند. مقامات ایران نیز به سختی خواهند پذیرفت که ایران نیز آن قدرتی که ادعا می‌کند نیست و پذیرش واقعیت‌های جهان برای آن‌ها دشوار است. مقامات دو کشور به زمان نیاز دارند تا با این واقعیت کنار بیایند.
باراک اوباما به هر دلیل از جمله ویژگی‌های شخصی یا نزدیکی با طیفی از تحلیل‌گران راهبردی در آمریکا که واقعیت افول هژمونیک آمریکا را پذیرفته‌اند، کوشید تا هژمونی آمریکا را به «رهبری» آمریکا تبدیل کند و از این جهت واژه لیدرشیپ در ادبیات او جایگاهی مهم یافت و اجماع‌سازی جهانی را هدفی راهبردی قرار داد. این دست از تحلیل‌گران هنوز هم در اندیشکده‌های آمریکایی جایگاه مناسبی دارند، اما این اندیشه با بستر اقتصادی و ژئوپلتیکی مناسبی همراه نبود. این اندیشه دقیقاً در زمانی قوت می‌گرفت که آمریکای مواجه‌شده با بحران اقتصادی بعد از سال 2007، بحران‌های برآمده از بهار عربی و جنگ‌های داخلی در خاورمیانه، منازعات در دریای چین جنوبی و بحران ناشی از بروز خواست‌های ژئوپلتیک روسیه و ظهور آن در اوکراین، در تناقضاتی ساختاری قرار گرفته است.
باراک اوباما کوشید تا گذار به آمریکای غیرهژمون را به کمک رهبری آمریکا در جریان‌های بین‌المللی و اجماع‌سازی هدایت کند و فرود اطمینان‌بخشی را تضمین نماید. وی با تأکید استراتژیک بر شرق آسیا تلاش کرد برآمدن چین در عرصه قدرت جهانی را مسالمت‌آمیز سازد و با تأکید بر فناوری‌ها و انرژی‌های نوین و توسعه اجتماعی در آمریکا، تلاش کرد غیرهژمونیک بودن را با پیشروترین بودن جبران کند. او رئیس‌جمهور خوش‌اقبالی نبود و تناقضات ساختاری ناشی از قرار داشتن در بحران‌های اقتصادی و ژئوپلتیک، فرود آرام قدرت هژمون را با چالش مواجه ساخت.
جامعه آمریکا در نهایت به دو کاندیدایی رو آورد که افول قدرت هژمونیک را به رسمیت نمی‌شناسند. دونالد ترامپ و هیلاری کلینتون هر دو تجلی رؤیای آمریکای مسلط بر جهان هستند. تحلیل والرستین در این‌جا قوت خود را نشان می‌دهد: کنار آمدن روانی با افول قدرت هژمون دشوار است. شعارهای ترامپ درخصوص بازگرداندن قدرت اقتصادی آمریکا، رویکرد فعالانه‌تر در سیاست جهانی و استفاده از قدرت نظامی بیشتر (هر چند نسبت به هزینه نظامی حساس است) و تحقیر کردن دیگران از جمله گروه‌های اقلیت تا کشورهای دیگر، نمودی از تلاش برای بازگشت به هژمونی است. این‌ها بازتاب ذهنیت آمریکایی‌هایی است که هنوز نوستالژی وضعیت پیشین خود را دارند.