شوروی؛ روایتی از یک فروپاشی.. نویسنده: احمد وخشیته.. بخش اول

شوروی؛ روایتی از یک فروپاشی

نویسنده: احمد وخشیته

بخش اول

اگر تاریخ نظام بین‌الملل را ورق بزنیم، به نقطه شروع، عطف و پایانی حکومت‌های گوناگونی خواهیم رسید که در بسیاری از موارد می‌توان به اشتراک‌های قابل تاملی برخورد. در این میان شاید به دور از ذهن نباشد که ملت‌ها و حتی حاکمان آنها نیز با آسیب‌شناسی و تفسیر به نفع خود از فروپاشی یک ملت یا حکومتی که با آن بیشترین همزادپنداری را دارند به نقاط اشتراک و اختلاف خود بپردازند. عموما این جستار هنگامی آغاز می‌شود که ملتی از نابسامانی و بی‌نظمی در زیستگاه خود رنج می‌برد و درصدد راه حلی است تا با کمترین درد به رنج خود پایان دهد. هنگامی که این درد به نقطه اوج خود می‌رسد، پزشکان به دنبال آن هستند که در مقابل عفونت ایستادگی کنند و با دارو به مداوا بپردازند؛ اما اگر عفونت قسمتی را فراگیرد، چاره‌ای جز قطع عضو نیست؛ اما نباید فراموش کرد که این مسیر نیز با درد فروانی روبرو است و پس از آن همواره جای خالی آن احساس می‌شود.

🔹پرده اول: مقابله با جریان روشنفکری انقلابی

هنگامی که مردم روسیه از حکومت تزار خسته شدند و نارضایتی آنها از وضع موجودشان سبب شد تا دست به اعتراض و تظاهرات بزنند؛ حکومت وقت درصدد بود با چنگ زدن به اصلاحات، بقای خود را تضمین کند. در این میان اما برخی از روشنفکران روس، وقوع انقلاب اکتبر را پیش‌بینی کرده بودند و در رابطه با پیامدهای فاجعه بار تلاش‌های آرمان‌پرستانه‌ای که در حال شکل‌گیری بود، هشدار داده بودند. این افراد منتقد ناشکیبایی رهبران انقلاب و طرفداران آنها بودند و با مردود شمردن خشونت انقلابی و گسترش هرج و مرج و آشفتگی اخلاقی، آنان را متهم به جزم گرایی، نیست انگاری، خود سانسوری و ستایش قدرت متهم می‌کردند. آنها هشدار می‌دادند که با از میان برداشتن حکومت تزار که انقلابیون آن را شر مطلق می‌دانستند، نمی‌توان یک شب بر روی کره زمین جامعه‌ای بهشت‌گونه ایجاد کرد. از سوی دیگر اما انقلابیون و طرفداران آنها که در راستای ارزش‌های فایده‌گرایانه گام بر می‌داشتند، این انتقادات را بر نمی‌تابیدند و روشنفکران مارکسیستی را متهم به خیانت نسبت به آرمان‌های کمونیستی می‌کردند.

از این رو پس از انقلاب اکتبر، حکومت طی سال‌های اولیه درصدد بود تا با پدید آوردن نخبگان وابسته و وفادار به خود، جریان روشنفکری بدلی ایجاد کند و در نگاه مردم آن را جایگزین روشنفکری راستین نماید تا توده‌ها را در مسیر دلخواه ایدئولوژی و اندیشه‌های فایده‌گرایانه خود قرار دهد.

🔹پرده دوم: ظهور دیکتاتوری

برخی پژوهشگران معتقدند که اتحاد شوروی کمتر شباهتی با اهداف و اندیشه‌های مارکسیسم داشت و شاید بتوان مدعی شد مارکسیستِ حکومتی جایگزین حکومتِ مارکسیستی شده بود بود. حکومتی که پس از لنین یکی از دهشتناکترین فرمانروایان همه اعصار یعنی استالین سکان را در دست گرفته بود تا نه تنها بارقه‌هایی از دموکراتیک بودن را از میان ببرد، بلکه در مقابل حقوق مدنی نیز ایستادگی کند.

اگرچه زیر سایه استبدادی حاکمیت، پیشرفت اقتصادی قابل توجهی شکل گرفته بود، اما به نظر می‌رسد ترس دیگر قدرت‌ها از صدور ایدئولوژی انقلاب ۱۹۱۷ سبب شد تا آرایش به صورتی رقم بخورد تا دولت روسیه به جنگ علیه آلمان بپیوندد. پس از آن خونبارترین جنگ تاریخ بشریت یعنی جنگ جهانی دوم سبب شد تا نیمی از کشته های این جنگ را شهروندان شوروی تشکیل دهند: بیست میلیون نفر.

در این میان باید به این موضوع توجه داشت که اگرچه دومین رهبر شوروی این کشور را به جایی رسانید که تنها رقیب هسته‌ای ایالات متحده بود و یا اینکه پانصد کارخانه جدید در خلال رکود اقتصادی جهانی در دهه سی بنا کرد و در حوزه استخراج نفت و بهره براری صنعتی دستاوردهایی داشت، اما اهداف اولیه انقلاب مهیا نشده بود؛ بدین معنا که شاید زندگی مادی مردم روسیه در دوره او بهبود نسبی یافت، اما حقوق بشر، که خواسته بخش عظیمی از مردم بود، به شکل قانونی رعایت و حفظ نشد.

اکنون پرسش اینجاست که آیا دومین رهبر شوروی در جایگاه قدرت دیکتاتور شد و یا ساختار ناشی از یک حکومت ایدئولوژی محور سبب این انحراف شد.


بخش دوم در کانال ژئوپولیتیک ایرانی
@irgeopolitics