من آن خرمگسی هستم که خدا وبال این دولتشهر کرده و تمام روز و همه جا شما را نیش زده و برمی انگیزانم. دیگر به آسانی کسی چون مرانخواهید یافت و از این رو به شما اندرز می دهم که از گرفتن جان من درگذرید. «دفاعیات سقراط» @farhad_ghanbariiiii
محمود درویش در گفتوگویی میگوید: «به یاد دارم که شش ساله بودم. خوب به یاد دارم
محمود درویش در گفتوگویی میگوید: «به یاد دارم که شش ساله بودم. در دهکدهای آرام و زیبا زندگی میکردیم. خوب به یاد دارم. در یکی از شبهای تابستان که معمولا عادت اهل ده این است که روی پشت بام بخوابند. مادرم ناگهان مرا از خواب بیدار کرد و دیدم که داریم با صدها تن از مردم دهکده در میان بیشهها فرار میکنیم. گلولههای سربی از روی سر ما میگذشت...»
@kharmagaas
به قاتلی دیگر
اگر جنین را سی روز مهلت داده بودی،
احتمالهای دیگری بود:
شاید اشغال به پایان میرسید
و آن شیرخواره زمان محاصره را به یاد نمیآورد،
آنگاه چون کودکی سالم بزرگ میشد و به جوانی میرسید
و با یکی از دخترانت در یک کلاس،
درس تاریخ باستان آسیا را میخواند
شاید هم به تور عشق یکدیگر میافتادند،
شاید صاحب دختری میشدند [که یهودی زاده میشد]،
پس ببین چه کردهای؟
حالا دخترت بیوه شده
و نوهات یتیم
ببین بر سر خانواده در به درت چه آوردهای
و چگونه با یک تیر، سه کبوتر زدهای.