فرهاد قنبری:

فرهاد قنبری:
اگر امروز آرزوی هر جوانی است که از ایران برود و تلاش می کند در کشوری خوش آب و هواتر در آنسوی مرزها سکنا گزیند، در سالهایی نه چندان دور افرادی بودند که با تمام شهرت و توانایی هاشان حاضر نبودند بیرون از خانه خود زندگی کنند و اقامت در کشوری دیگر برایشان حکم مرگ تدریجی داشت.
غلامحسین ساعدی یکی از همین افراد بود که از لحظه خروج از وطن دچار تپش قلب حاصل از درد فراق شد و چند سالی بیشتر دوام نیاورد.

ساعدی لحظه خروج خود از ایران را اینگونه توصیف می کند «وقتی از مرز پاکستان رد میشدم جز یک کیسه دارو و یک مسواک و یک شلوار چیزی نداشتم. غم هیچ چیز را نداشتم جز غم وطن را. فکر نمیکردم که من سفر میکنم. فکر میکردم، بله، به جان عزیز شما، ایران از من دور میشود و من مسافر نیستم، مسافر اوست.»
ساعدی در طول اقامت چند ساله خود در پاریس مدام از وطن گفت تا قلبش برای همیشه خاموش شد. او در مدت اقامت در پاریس با اینکه نمایشنامه نوشت اما هیچگاه به تئاتر و سینما نرفت و هیچ تلاشی برای یادگیری زبان فرانسه انجام نداد.
پاریس زیبا و رویایی که آرزوی اکثر جوانان عاشق پیشه است در چشم ساعدی همچون مردابی متعفن جلوه گر می شود " در پاريس هستم. شهر خودكشي و ملال. شهر فاحشه ها و دلال ها. جان آدم را به لب ميرساند. مطلقا جايي نميروم و ابدا نيز حوصله ندارم. از همه چيز نگرانم. ميزان گريه هايي كه در كوچه هاي تاريك و زير درختها كرده ام اندازه ندارد. روزهاي اول ورود تمام حضرات به سراغم آمدند. از بختيار بگير تا گروههاي عجيب و غريب. آب پاكي روي دستشان ريختم. سر پيري ديگر نميشود با ريش امثال ما بازي كرد. با وجود اين ول كن نبودند و نيستند."
"پاريس از روبرو كه نگاه ميكني ماتيك زن است و از پايين گه سگ"
"هر وقت كه چشمم را باز ميكنم ميبينم اينجا هستم، فكر خودكشي به سرم ميزند. ولي خيلي مقاومت ميكنم. زود به زود مريض ميشوم. بدجوري افسرده هستم. مطلقا اميدي به چيزي ندارم. و اگر خداي نكرده قرار باشد تا يك سال ديگر من زنده بمانم. چه كار بايد بكنم؟"

فشار زندگی در غربت چنان سنگین است که ساعدی برای تحمل آن عشق دیرپای خود به طاهره* را هم کنار می نهد و برای تحمل زندگی تشکیل خانواده می دهد اما قلب بی قرار او مرگ را به این محنت زندگی ترجیح می دهد.
ساعدی می دانست تن نحیف اش تحمل جدایی از خاکی را که در آن عاشق شده و عاشقانه زیسته بود را نمی دهد و ایستاده مردن را بر این سبک زندگی ترجیح می داد.
"من وجب به وجب آن خاک را میشناختم. من جز آنجا نمیتوانم نفس بکشم. به این ترتیب است که میتوانید حدس بزنید من چه حالی دارم…"
"فراوان قصه نوشته ام. مشغول تدوين دو كتاب هستم فقط جا ندارم. زندگي ندارم، آرامش ندارم، پول ندارم، تعلق خاطر ندارم، ولي به درك! از درخت خودروي جنگل كه كمتر نيستم. درخت ايستاده ميميرد"

* طاهره کوزه گرانی معشوقه ساعدی است که چهل و یک نامه عاشقانه بی پاسخ برای او نوشته است. چند سال پیش نامه ها در قالب یک کتاب به چاپ رسیده است.
@kharmagaas