کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد. هیچ‌کس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

کسي از ديدن يک باغچه مجذوب نشد
هيچ‌کس زاغچه‌اي را سر يک مزرعه جدي نگرفت
من به اندازه يک ابر دلم مي‌گيرد
وقتي از پنجره مي‌بينم حوري
دختر بالغ همسايه، پاي کمياب‌ترين نارون روي زمين
فقه مي‌خواند
چيزهايي هم هست، لحظه‌هايي پر اوج
مثلاً شاعره‌اي را ديدم
آنچنان محو تماشاي فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبي در شب‌ها مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟

@kharmagaas
سهراب سپهری