‍‍ فرهاد قنبری:. نور زمستانی_ اینگمار برگمان.. «شاید عشق نجاتمان دهد»

‍‍ فرهاد قنبری:
نور زمستانی_ اینگمار برگمان

"شاید عشق نجاتمان دهد"

فیلم نور زمستانی یکی از بی شمار آثار ماندگار فیلسوف بزرگ سینما اینگمار برگمان است.
فیلم روایت سردی از جامعه ای است که در آن به نظر«خدا مرده است »و دلمردگی و غمزدگی همه جا را در خود فرو خورده است.
در این فیلم آیین نیایش در کلیسا نمایش مضحکی نشان داده می شود که در آن تنها چیزی که غایب است حضور خدا و معنویت است.
فیلم با بی تفاوتی و عدم شور و اشتیاق در چهره افراد شرکت کننده در مراسم کلیسا آغاز می شود.این بی تفاوتی در خوابیدن دختر بچه و نگاه خسته مادر، در رفتار پیرمردی که هنوز دعا به آخر نرسیده است کتاب دعا را می بنددو در خمیازه های نوازنده ارگ و چهره عصبی مردی که در میانه فیلم خود کشی می کند کاملا مشهود است. کیرکیگارد فیلسوف و متاله بزرگ دانمارکی گفته است «در نمایش مسخره بازی خداوند شرکت نکنیم» آیین دعا در کلیسا در این فیلم همان نمایش مسخره بازی خداوند است .( و چه کسی بهتر از کشیشی خودخواه که هیچ ایمانی به خداوند ندارد برای اجرای این نمایش؟) کشیش در قسمتی از فیلم که مرد شکاک برای شنیدن نصایح او آمده است می گوید«هر وقت از دریچه واقعیت با خدا روبرو شدم اون رو نفرت آور دیدم. زشت و نفرت آور به نظرم می‌آمد. یک خدای عنکبوتی، یک هیولا.برای همین از زندگیم دورش کردم.» گفته هایی که شاید عامل اصلی خود کشی آن مرد شد.

در سوی دیگر ماجرا زنی حضور دارد که بی دریغ به این کشیش عشق می ورزد. این زن در شمایلی مسیح گونه ظاهر می شود(به یاد آوریم که مسیح نیز بی دریغ به پیروانش عشق می ورزید و گناهان آنان را به جان خرید و به صلیب کشیده شد)

این زن که به صورت علنی اظهار می کند به خدا اعتقاد ندارد به نظر تنها کسی است که نور ایمان در چهره او تابیده است . او در قامت منجی با عشق ورزی بی دریغ خود باعث نجات کشیش از جهنمی می شود که در آن اسیر شده است

نور زمستانی در ستایش عشق است. برگمان در این فیلم عشق را به عنوان مفر و پناهگاهی برای فرار از شکاکیت و نیهلیسم احاطه یافته بر حیات بشر معرفی می کند.

در اواخر فیلم خادم کلیسا درباره آخرین کلام مسیح بر روی صلیب می‌گوید:«وقتی مسیح روی صلیب به میخ کشیده شد و همونجا با دردش رها شد، با همه وجودش فریاد کشید "خدایا، خدای من، چرا رهایم کردی؟" و با صدای بلند گریه می‌کرد. فکر می‌کرد که پدر آسمانیش اون رو رهاکرده. باور کرد هر موعظه‌ای که تا الان کرده دروغی بیش نبوده. یعنی چند لحظه قبل از مرگ، دچار شک عمیقی شده بود. این باید وحشتناکترین رنج زندگیش باشه. سکوت خدا.»
برگمان عشق را راه نجات معرفی می کند.
عشقی که می تواند بر این رنج عمیق شکاکیت پایان دهد.
@kharmagaas