فرهاد قنبری:. بیمار انگلیسی_آنتونی مینگلا

فرهاد قنبری :
بیمار انگلیسی_آنتونی مینگلا

✍ بسته به اینکه از کدام دریچه ذهنی به این فیلم نگاه کنیم برداشت های متفاوتی خواهیم داشت.
اگر از منظر جامعه شناسی و تحلیل اجتماعی نگاه کنیم، این فیلم ایرادات زیادی دارد. چهره زننده و زشتی که از اعراب و مسلمانان در این فیلم نمایش داده می شود نشان از ذهنیت خود برتر بین همیشگی جامعه غربی است. در سکانسی از فیلم یکی از عرب ها که بر روی سقف ماشین نشسته اند برای گرفتن لقمه ای خطر به جان خریده و تا کنار دست راننده خم میشود تا مانند سگ لقمه ای در دهان او گذاشته شود. یا سکانس قطع کردن انگشتان اسیر متفیقن توسط آلمانی ها که توسط یک زن مسلمان صورت می گیرد.
در تمام فیلم اعراب به صورت انسانهایی بدوی و حاشیه ای نشان داده می شوند که جز خدمت به غربی ها هیچ کنشگری ارزشمند دیگری ندارند.

اگر از دریچه اخلاقی این فیلم را مورد بررسی قرار دهیم باز فیلم جذاب و قابل تاییدی نمی تواند باشد. داستان اصلی فیلم، روایت یک عشق ممنوعه و گناه آلود است. عشق یک مرد به زنی متاهل (که شوهرش هم به شدت شیفته اوست) که در نهایت مثل باعث مرگ هر سه نفر می شود.

اما اگر از دریچه یک روایت عاشقانه به این فیلم بنگریم، بیمار انگلیسی یک داستان بسیار جذاب و دلنشیین است. داستان عشقی بی محابا و شورانگیز که هیچ مانعی قدرت و توان مهار آن را ندارد.
این فیلم نشانگر قدرت وصف ناپذیر عشق است. قدرتی که باعث می شود مرد به خاطر آن مرتکب قتل شده و حتی به وطن خود خیانت کند.

در پایان فیلم قهرمان اصلی داستان که در حال مرگ است از پرستار خود می خواهد که آخرین نوشته های معشوقش را بخواند
نوشته ای بسیار جذاب و دلنشین که مرد با شنیدن آنها به خواب ابدی فرو میرود:

«عزیزم منتظر هستم
روز در ظلمت چه مدت است؟
حالا آتش خاموش است و هوا بسیار سرد ، در واقع باید خود را به بیرون بکشانم؛ اما تابش خورشید مانع است. افسوس روشنایی را هدر داده ام. در تماشای نقاشی ها و نوشتن این کلمات می میریم، می میریم، می میریم، غنی از عشاق و قبایل، آنچه را بلعیده ایم می‌چشیم، پیکرهایی‌ که وارد شده‌ایم و چون رود بالا رفته ایم، ترس هایی که در آن نهان کرده ایم، مثل این غار متروک. می‌خواهم پیکر ام نشانی‌ از این داشته باشد.
کشور های حقیقی‌ مائیم، نه مرز‌های کشیده شده بر نقشه‌ها با عصای مردان مقتدر. می‌دانم که می آیی تا مرا به قصر باد‌ها ببری، تنها چیزی است که خواسته‌ام، قدم زدن در چنین مکانی، با تو، با دوستان، در جهانی‌ بدون مرز، بر زمینی که مرزهای سیاست آن را قطعه قطعه نکرده است»
telegram.me/kharmagaas