من آن خرمگسی هستم که خدا وبال این دولتشهر کرده و تمام روز و همه جا شما را نیش زده و برمی انگیزانم. دیگر به آسانی کسی چون مرانخواهید یافت و از این رو به شما اندرز می دهم که از گرفتن جان من درگذرید. «دفاعیات سقراط» @farhad_ghanbariiiii
در احتضار، شعری از ژاک پره ور. برگردان احمد شاملو. سیلاب بىامان فلاکت
در احتضار ، شعری از ژاک پره ور
برگردان احمد شاملو
@kharmagaas
غرقهى سیلاب ِ بىامان ِ فلاکت
که بر دیوارهاى اتاق پلشتش نَمى نفرت انگیز پس مىدهد
سخت پریدهرنگ، محکوم و به خود وانهاده
مردى در آستانهى مرگ
در پرتو چراغ ِ بالینش که مىچرخاند و مىجنباند باد
به چشم مىبیند
بر دیوار طبله زده
نور جاندار شگفتانگیزى:
شعلهى خجستهى چشمان ِ محبوب را.
و در سکرات مرگ
در سکوت ِ پر طنین ِ اتاق ِ احتضار
به گوش مىشنود آشکارا
شیرینترین سخنان عشق بازیافته را
با صداى زنى که چنان به جان دوستاش مىداشت.
و اتاق لحظهیى نور باران مىشود
چنان که هرگز قصرى از آنگونه چراغان به خود ندیده.
همسایهگان مىگویند: «حریق است.»
شتابان درمىرسند و
هیچ نمىبینند جز مردى تنها
خفته در بسترى چرکین
لبخندزنان علىرغم سوز زمستانى که در اتاق مىپیچد
از جامهاى شکسته به دست بینوایى
و به دست زمان.